X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت 02:52 ب.ظ
توی آشپزخونه‌ام. آشپزخونه رو بوی مطبوع دال عدس پر کرده..یه قهوه می‌ریزم...یکی از بهترین عودهایی که از منصور نریمان دوس دارم رو می‌‎شنوم...
اصلا بام حرف می‌زنه...
فکر می‌کردم چقدر می‌شه روی این عربی رقصید..
مثلا جیلیانا چقدر می‌تونه روی این نرم و باانعطاف برقصه..
دیشب خواب دیدم جایی گردنم رو با رقص تکون می‌دم...

چرا این خواب رو دیده بودم؟

نمی‌دونم.
باید می‌رفتم کلاس رقص عربی...باید با حریر سبز یا زرد یاد می‌گرفتم خوب و حرفه‌ای مثل جیلیانا برقصم...باید دور می‌زدم و رقصم رو..تکه‌های مواج بدنم رو به اطراف می‌پراکندم...باید شور و جنون می‌ریختم روی صحنه..
این بدن..با این ساقای باریک و مچ دستای باریک‌تر به وجود نیومده که هی دال عدس بپزه و دسشویی بسابه...اینا رم انجام بده..چه اشکالی داره...دوس هم دارم خودم..اما فقط اینا نه...
ما هیچ وخ عروسی نمی‌رفتیم...هیچ وخ رقص ندیدم...خیلی کم رقصیدم جایی...سال از رقص متنفر بود...مثل بابام...مثل مامانم...مثل همه..
فقط ممد دوس داش ...بردارم برای ممد برقصم؟...
با ممد برقصم؟

از فیلمای مصری یاد گرفتم ...رو به روی در یخچال می‌رقصیدم..سایه‌ام رو می‌دیدم که شکل مار می‌شه..شکل ماهی..دختردایی‌ای هم داشتم که خوب می‌رقصید...ولی بابام دوس نداش بیاد یا من برم..
اون شبیه کولی‌ها بود...سبزه بود..با چشم‌های بادومی..باریک و بلند...خیلی شبیه خودم بود تا خواهرام..من باریک بودم..اون بلند بود...یادم می‌داد همیشه..اما نشد بیاد..
الان چرا گریه‌ام گرفته؟

چون بلد نیستم اون‌قدر که دوس دارم برقصم؟

چون از بچگی روی صحنه‌ی خیالی خم شدم و گفتم مرسی...دو دستی بوس فرستادم و گفتم دوستتون دارم...میون جیغ و تشویقی که فقط تو سرم می‌شنیدم..
در دال عدس رو برمی‌دارم...اشکام رو با بالای بازوم پاک می‌کنم..در برنج رو..هم...بخار هر دو چشمم رو خیس می‌کنه...خوب اشک گم می‎‌شه توش..
عود نریمان تموم می‌شه..نینوای علیزاده‌اس...می‌‌ندازم رو یه خارجی که نمی‌دونم چی می‌گه...ایزابل..ایزابل شارلز..اینم خوبه..باننمکه...لابد می‌گه ایزابل دهنم رو سرویس کردی تو دختر..آه می‌کشه وسطش..
تحملش رو ندارم..تحمل چیزی که نشه روش رقصید رو ندارم...

یادم میاد که رو صدای اذانم می‌رقصیدم قبلا...
دور می‌زدم و وفتی می‌گفت الله اکبر مثلا تعظیم می‌کردم برای اللهی که اکبر بود...
تمام فک و فامیلامون پیاده رفتن اربعین...شاید پیاده رفتن هم نوعی رقص باشه...پیاده رفتن تا کسی که وقتی اسمش میاد محاله اشکم نجوشه...اما کسایی که طرف‌دارشن و دوسش دارن مثل من نیستن...این فاصله می‌ندازه بین و بین‌شون...البته کاری من به کسی ندارم..اونو برا دل خودم دوس دارم..
شوهرای خواهرام...مادر سال..پدر سال...دایی‌هام...همه پیاده و بعضیا پابرهنه رفتن..بعضیا از جمله برادرهام تو شلمچه کمک می‌کنن...
من نمی‌تونم خسته می‌شم و احتمالا می‌برم و گریه می‌کنم..واقعا نمی‌تونم...

یه خورده تو این چیزا تمیزی دوستم..دلم می‌خواد اگه برم تمیز برم..تو گل غلتیدن و شلوغی و اینا رو نمی‌تونم تحمل کنم..

دوس دارم تمیز برم...تمیز بمیرم...تمیز زندگی کنم...تمیز برقصم...
دلم می‌خواد با سال و بچه‌ها برم ...سال ازم حمایت کنه...دوس ندارم خودم خودم رو بکشم دنبال خودم..سنگینم من برای خودم..زورش رو ندارم..زورشم داشته باشم ترجیح می‌دم برای چیزای قشنگتری صرفش کنم..
خرحمالی دوس ندارم..

اگه پول داشتم حتما کارگر می‌گرفتم کارای خونه‌ام رو بکنه..خودم کارایی ک دوس دارم بکنم...مثلا رقص..مثلا نقاشی...مثلا غذا پختن ...مثلا شب و روز ورزش...مثلا...خرید...
هر چی...کار خونه هم خوبه..

شاید می‌تونستم هنرپیشه هم بشم..اما تو ایران؟

دلم می‌خواد اگه هم هنرپیشه بودم تو ایران یه چی مثل علیدوستی بودم...
هنوزم شهرزاد رو ندیدم...بس که با همه چی همذات پنداری می‌کنم..دیروز با بلوط حرف می‌زدیم..گفتم شعر نمی‌ونم چون خیلی عاشق می‌شم و می‌ریزم به هم...راسش از شعر خوندن می‌ترسم...خیلی احساساتم رو تحریک می‌کنه..از موسیقی بدتره برام..

گف خوب همذات پنداری نکن..
نمی‌تونم بلوط..

اون گف یه دیوان برمی‌داره می‌خونه..نمی‌دونم ...من کم می‌تونم..
به اوج رسیده بود عود که نانا اومد جیغ زد که بن بش گفته لاکپشتِ میمون...که دهنش رو باز و بسته کرده و گفته اون فقط هوا می‌خوره از شدت لاغری...

بن با خنده اومد...گف این رو نگفته فقط بش گفته رفته پیش نماز مدرسه شده و تو خونه نماز نمی‌خونه و شورت و بلوز تنشه همیشه..

نانا دیروز پیش نماز مدرسه شده بود...

به بلوط گفته بودم: باشد ک هدایتم کند...گفته بودم فکر کن! دختر من پیش نماز مدرسه...گفت دختر سال هم هست خوب...
راست می‌گه به این نکته‌ی کم‌رنگ دقت نگرده بودم..