X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 08:02 ب.ظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ساعت 20:42 شماره پست: 38

خواهرم دخترش و بچه‎هایم را ردیف کرده به نماز. چادر خواهرم سر نانا است و چادر نانا در حد یک مقنعه سر خواهرم.. نانا با لختی پُختی‌ترین لباسش مشغول نماز است و هی وسط نماز چادرخواهر زاده‎ام را بلند می‎کند و می‎پرسد: لِنا داری نماز می‌خونی؟! باسن بن توی بغل نانا می‏رود موقع سجده بعد نانا باسن بن را محکم گاز می‎گیرد و نماز پایان می‎یابد.
قبول باشه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعت 17:52 شماره پست: 39

گاهی تو دوره‌‎ی نقاهت از جدایی‌ها برای محافظت از آبرو و عزت ‎نفسمون می‌گیم من به خاطر خودش ازش دور شدم...شاید هم راست باشه این حرف، اما این بزرگواری ما اغلب برای طرف اصلا مهم نیست.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعت 17:59 شماره پست: 40

شب‎ها یه پتو رو سرم می‎کشم و رو زمین درازکش چیزایی می‏شنوم که توشون از عشق و هوی حرف می‏زنن بعد حس می‎کنم عشق باید یه چیزی باشه تو مایه‎ دلتنگی کردن واسه کسی که اصلا دلتنگت نمی‏شه.