X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 10:32 ب.ظ

در اتاقی که بوی اسفند می‌دهد، دم‌کرده‌ی آویشن می‌خورم...بهشت یاد افتخاری را می‌شنوم.  صفحه‌ی یازده‌ی سیری در جهان کافکا هستم.
آن‌جا که رسیده‌ام پر از اسم‌هایی هست که شنیده‌ام و خوانده‌ام اما نمی‌شناسم. در حد اسمند برایم. منتظرم پیشگفتار تمام شود و برسم به جاهایی که حرفی بزند که خوشم بیاید.
در مورد فلسفه‌ی پس از جنگ جهانی دوم است که فلسفه‌ی پوچی‌گرایی است و اسم خارجی‌اش را هر چه تمرین می‌کنم یاد نمی‌گیرم درست تلفظ کنم یا بنویسم.

اولین‌بار بیست و سه چهار سالم بود که از ک.ک پرسیدم اگزیستا...فلان یعنی چی؟ گفت پوچ‌گرایی. بعدش کلی کتاب‌ خریدم در مورد مکتب‌های ادبی و فلسفی و هر وقت به مشکلی برخوردم مراجعه کردم.

مردی که به من کتاب می‌فروخت و حالا دیگر در این دنیا نیست مردی  انسان بود. به من که جوان و کم‌پول و خواهان یادگیری بودم کتاب می‌فروخت بی‌که در پی گرفتن پولش باشد. بعدها رفت و همان‌جا که رفت مرد.

امروز از اینستای سال پسرش را دیدم. ..یادم آمد با سال چقدر با او ام‌کلثوم می‌شنیدیم. یک مقطع دارد ام‌کلثوم از ترانه‌ای می‌گوید انت الی شاغلنی ...انت..
خیلی می‌شنیدیمش.
فرقم با گذشته این است که نمی‌خواهم یعنی اصرار ندارم چیزی یاد بگیرم که به کارم نیاید. داستان‌های کافکا برای من خوب است. نه سردرآوردن از عواملی که باعث شده کافکا کافکا شود.

یعنی خوب است ها. مشتری‌های خودش را هم دارد اما به من چه. نات مای بیزنس.

اگر هم قرار است چیزی متوجه بشوم یا یاد بگیرم باید مثل خواننده‌ای معمولی و داستان و رمان‌خوان از داستان‌هایش متوجه شوم.

با این حساب قلپ‌های کوچولویی می‌خورم از آویشن..بهشت یاد را می‌شنوم و به ذهنم می‌رسد مهرجویی این را معروف کرد یا این مهرجویی را.
با این شروع کردم دوست داشتن سال. با این به‌اش گفتم می‌خواهی زنت بشوم؟
گفت ها.

تمام می‌شود و جسی کوک شروع می‌شود.
ویولن خوبی است...النگوهایم را که شش‌تایند می‌برم بغل گوشم. جیرینگ...جیرینک..بغل گوشم صدا می‌دهند.
یک روز پنج‌تای  باریک از همین مدل نقش‌دار لابه‌لایشان می‌اندازم. باید نهضت پول جمع‌کنی‌ام را شروع کنم باز.

خوب چه می‌گفتی جناب جمادی؟ که اندیشه‌ات هرگز منجمد مباد.
دماغم را هم با سرشانه‌ام پاک می‌کنم.

این سورن کی‌یر کگور حکیم الهی بوده؟ این خو اسمش فحشه.

به من چه. مادرش دوس داشته لابد.