X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 2 آذر 1395 ساعت 01:15 ق.ظ

رفتم عصر خرید..از هر چیزی یه کم خریدم. سال هم بود.

به اندازه‌ی خیارها گیر داد که چرا این‌قدر گُرز برداشتی..به لیمو سنگی‌ها..به هر چیزی که دم دسش بود. به موهام که بیرون می‌اومد. به این‌که خم شدم لیموی زرد بردارم..به این‌که من راحتم..به این‌که خیالی‌ام نیس و مردا رو به جایی‌ام حساب نمی‌کنم اما مردا این‌طوری نیستن...به این‌که..

بی‌حرف  جنس‌ها رو دادم به اِسمال.
پرسیدم رب انار کی میاره؟ گفت هروخ بره کازرون.

گفتم دوتا بیار یه دونه رو برا بابام می‌خوام. گفته برای خورش کرفس خوبه.

فکر کردم خودم هم نعنا دارم تو باغچه.

سال داش می‌گفت: سیب زرد برندار...لیموشیرین نبر کسی نمی‌خوره..نارنگی بردار..خم نشو که پیاز برداری...ئه...! چرا همچین می‌کنی..

شهرزاد؟...شالت رو بکش جلو..

ساکت شدم و شدم..رو نوک پا ایستادم اما دسم به بوته‌ی کرفس نرسید...باز خودم رو کشیدم  جلو و نرسیدم به کرفس تازه...طول کم داشتم...یه کم دیگه طول..
خودش داد دستم..تازه نبود..اونی که می‌خواستم نبود..اشاره کردم اون یکی رو بده.

اون یکی رو نداد دستم.
به اسمال اشاره کردم اومد و  بی‌توجه به غرهای سال و با سری که تو گوشیش بود رسوندش بم..
کلم سفید برداشتم..

- کی سالاد می‌خوره؟...خیلی هم آشپزی می‌کنی تو.
من آشپزی نمی‌کنم؟ دقیقا پس چه خاکی تو سرم ریخته‌ام تا حالا تو زندگی؟ چه غلطی کردم پس؟

بنزین بود که رو آتیش ریختند.
آرام و با تانی هرچه برداشته بودم رو سر جاش خالی کردم.  دونه دونه.
از جلوی اسمال  نایلکس‌ها رو برداشتم ومحتویلتش رو  گذاشتم  همون‌جایی که بود...

آدم‌ها زیر زیری نگاه کردند و سال با ترس و پشیمانی دور و برم بود که مبادا مثلا بزنه به سرم و هر چه روی پیش‌خوون بود  رو پرت کنم سمتش.

قصد نداشتم این‌کار رو بکنم.

خیلی وقته کنترل می‌کنم خودم رو.

اولش سخت و کشنده بود اما به مرور یاد گرفتم به عواقبش فکر کنم یا حس بدی که در طرف به وجود میاد.

نایلکس‌ها رو تا زدم گذاشتم سرجاش. گفتم خودت سوا کن.
سوئیچ رو برداشتم به اسمال گفتم رب انار اوردی زنگ بزن به مهندس بیاد ازت ببره..کیفیتش رو هم بده خودش بسنجه.

اسمال با حواس‌پرتی گف باشه.
خستگی تمام سال‌های زندگی باهاش و صدای مته‌اش که مغزم رو سوراخ می‌کرد و حرفای بی‌مزه‌اش و عقاید سخیفش با هم تو تنم نشست.

پستچی رو دیدم. از وقتی دمش رو چیدم دیگه سلام نمی‌کنه.

چند لحظه زل زد تو صورتم، راهم رو تغییر دادم و رفتم  طرف ماشین.

یادم اومد پارسال گفته بود دیدم زیر هیتر هم کتاب داری...چقدر با بقیه فرق می‌کنی...و چه و چه..و این‌که سه سال چهارسال از روزهای اولی که همشهری داستان می‌اورد و من هیچ وقت هم نخوندم منتظر دوشنبه‌ها بوده و ...
اون روزا حوصله‌ی چزوندن نداشتم زیاد.

حالا هم ندارم اما مجال نزدیک شدن نمی‌دم که بخوام بعدش بچزونم و حوصله‌ام نکشه...یعنی نصرفه برام.
نشستم تو ماشین.

به مجله‌فروشی بغلی نگاه کردم. تصویر اولین زن  خلبان ارتش با عینک ریبن رو مجله‌ای بود. اونم می‌رفت خرید؟ و شوهرش توی همه چیزش دخالت می‌کرد؟ تو انتخاباش؟ سوا کردناش؟ شوهرش از خودش زن‌تره؟ خودش از شوهرش مردتره؟

یا بلندپروازانه‌تر  از این حرفاست  خوشیاش..
شاید براش یه فان و بامزگی بشه این‎چیزا حتی...تعریف‌شون کنه برای مامانش..دوستش...و بعد یادش نیاد اصلا...بس که زندگش پر و پیمونه...
چون همه‌ی زندگی‌اش یا یک گوشه‌ی رنگی اززندگی‌اش که دلش می‌خوا دازش لذت ببره و نشه هم، نیست این مسئله..
دست به سینه نشستم.

عصر سال به دکتر که دوستش بود گفته بود من بلد نیستم کار خونه بکنم در جواب حرف دکتر که گفته بود استراحت کنه خانمت...سال گفته بود بلد نیستم آشپزی کنم...

من گفتم حلیم بگیر..یا آش...
دکتر گفته بود چه کم‌توقع...زن خوبی داری...کم‌توقع...
باید می‌گفتم چی که بشم پرتوقع؟ چی باید بگم؟ چطور به آدم پرتوقعی تبدیل شم؟ چطوری؟ چرا همه‌ی آدما با دلسوزی می‌گن چه کم‌توقع..چه بساز...چه با حداقل تا کن...چه..

این حرف تعریف نشد به گوشم.

شد درد.

شد غصه...شد کیسه‌هایی که توی دست سال رسیدند.

عقب ماشین جا گرفتند.

- ببخشید.

حالا بود که بالا بیارم. چقدر اینا تکرار شده و چقدر هر بار خودش با بوسیدن پام ازم خواسته باشه باش برم خرید ...خیلی وقت بود که دیگه فروشگاه نمی‌رم...خودش می‌ره از حسن‌وند خرید می‌کنه..تنها سرگرمی بیرون از خونه که هل دادن سبدها و جنس برداشتن ..
خرید با خودش...

زندگی با خودش..

مرگ با من.

آره مرگ می‌شه با من باشه.

که نمی‌رسه هم.