X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 03:48 ب.ظ
نخل تزیینی بارش  رو میریزه رو زمین. چیک و چیک صدا میده. خونه همسایه رب می پزن. من سمت باغچه رو شستم. دس دراز کردم بعد از مدتها تو پیچکا. با دل گرم و مطمئن هم این کار رو نکردم.ترس داشتم از مار، از عقرب یا سمور...یادم افتاد عباسی می گفت تو شکم پیچکها رو خالی کنید...شیر آب رو باز کردم. آب داشت. چون خیلی وقته بازش نکرده بودم آبش قهوه ای بود...باریکه ی راه سیمانی رو میشورم...به لاله عباسی بزرگی که از طرف فنس محمدی سمت ما اومده نگاه می کنم و گلهای سرخابی اش.
ذوق دارم براش که بزرگ شده. آب می پاشم روی موردها..آب رو می گیرم رو خاک..رو تاب...گوشیم می لرزه تو جیبم...برادرم نوشته: کاسترو فوت شده.
 جواب نمی دم.
تو گلدونای گلی آلوئه را آب می ریزم...باز می لرزه:
ناراحت شدی؟ ببخشید.
آدما در مورد من چه فکری می کنن؟
سال خبر مردن سیمین دانشور رو از من قایم کرده بود: ترسیدم گریه کنی!..ر خبر مرگ مارکز رو...اون سال که چاوز مرد هم برادرم برام نوشت چاوز فوت شده...گفتم بت بگم ...
نمیدوننم چه انطباع و چه برداشتی از خودم تو ذهن آدمای اطراف گذاشتم که فکر می کنن مثلا خبر فوت آدم مسنی که زمان فوتش فرار رسیده ممکنه  خیلی ناراحتم کنه.
بعد یعنی من همرزم چاوز و کاسترو بودم؟! احمدی نژادم که دلم برای مادرشون بسوزه؟
سنگ کوچولویی سمت گنجیشکا پرت می کنم که پیله کردن همچنان ب اسفناجا با وجود قدی که کشیدن...زیر تخت رو می شورم...
آب می ریزم زیر تخت و گِل رو میشورم..با به کاکتوسای تیغی آب میدم...
نخل مرداب بغل حوض رو آب میدم..پارسال همه اش یه پنجه بود...حالا کلی شده...
بوی رُب غلیظ شده...صدای زنها میاد...
هوس می کنم برای بچه ها برای شامشون شله تماته درست کنم با برنج ایرانی.