X
تبلیغات
رایتل

قصه

یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 04:16 ب.ظ

می‌رم پیش‌شون یه مشت برنج نیم‌دونه برمی‌دارم  می‌ریزم تو سینی اُ مشغول می‌شم به پاک کردن...گل‌تاج رو دید می‌زنم زودی. زیرچشمی.

قشنگ نیست.

اما صدای خنده‌اش قشنگه...شاد و تیزه. دوس دارم اون‌طوری بخندم.

عموفاضل ده‌تا صندوق گوجه اورده.

آمنه می‌گه اگه پنج‌شنبه پِرسه‌پِلیس بازی داشت نمیاد...گل‌تاج می‌گه وووی زن‌دایی جونش به تله‌فزون بسته‌یه..فوتبال اُ فوتبال...

حرف گلنسا می‌شه...شوهرش رو دیوونه کرده.

وقتی پدربزرگ اینا(پدر ِ ف)  فوت می‌کنه می‌رن تو کوه تیراندازی می‌کنن...آیات می‌گه پنج هزار قبضه برنو اورده بودن...تو دلم می خونم: وووی  عزیزوم برنو بلند...ولک جنگه؟!
به خودم می‌گم یا غریب صیر ادیب. غریبه مودب باش...حدشون رو رعایت کن تا حدت رو رعایت کنن.

شوخی نمی‌کنم در این مورد باشون.

می‌گه نیرو انتظامی هم ریخته بوده چون خیلی از تفنگ‌ها غیرمجاز بوده و مردا تِفنگانه سمت زنها سُروندن و از این حرفا...بعد گلنسا گفته مو همه‌اسه خُوم قایم کردوم....لاف زده..گلنسا اندازه یه کپسول گازه قدش...

آیات می گه اومده گفته با مامور دست به یقه شدومه..
-
دسش به کمربند مامور رسیده نه یقه‌اش.
این رو من می‌گم و زن‌ها منفجر می‌شن..به نظر خودم خیلی هم خنده‌دار نمیاد...آیات می گه آل برده کجا بیدی...دلوم سیت تنگ نمیدونم شده یا وابیده..نمی‌دونم یه چیزی شده بود دلش برام خلاصه.

بعد تعریف می‌کنن که گل‌نسا شوهرش داشته جم‌تی‌وی می‌دیده...یه زنه رو نشون دادن دس به موهای شوهرش می‌کشه، گل‌نسا تو جمع مردا به شوهرش گیر داده که هادی سیل نکن...ای زینهَ خرابه...

بعد هادی همون‌جا تو جمع مردا شروع کرد ه خودش رو زدن.

آیات گفت باید واقعا سرش هوو بیاره.

مادرش هم گفت.

آمنه هم گفت.

گلتاج هم گفت.

 گفتن بابای هادی  پنج تا زن داشته(یه صیغه). بابای گلنسا چهارتا..هادی تخم نداشته زن بگیره وگرنه گلنسا هم آدم می‌شده...هادی رو کِلو کرده...بعد آیات خندید که هادی خو، شکل حسین پناهیه...قیافه داره؟ کی زنش می‌شه؟

آمنه با غصه گفت پشت سر حسین پناهی حرف نزنین از فامیلامونه...

گل‌تاج گفت شب عروسی گل‌نسا یه دُوَر رو کشته بودن.

فکر کردم لابد تیر خورده.

درست بود.

تعریف می‌کنن که موقع تیراندازی یه دختری تیر می‌خوره اینم پا قدم گل‌نسا بوده..بعد آمنه  تعریف می‌ده از دختره که مو زرردد( بلوند) اُ تیَل کال( چشم سبز فکر کنم) و آسمون هم با این‌که نباریده بود یه مدتی برای مرگ اون دختر شروع می‌کنه باریدن و گریستن...می‌دونم آیات این‌چیز رو قبول نداره اما به روی آمنه نمی‌یاره که بارون هیچ‌ربطی به کشته شدن دختره نداره و بارونه نه گریه‌ی آسمون و خدا برای اون دختر..

بعد همه غصه می‌خورن  زود رد می‌شن و آمنه می‌رسه جاهای خنده‌دار قصه؛ می‌‌گه صورتش إی قَد بی..ای‌قد اندازه یه نعلبکیه که با دسش اندازه رو نشون می‌ده....با خر اورده بودنش از دهاتشون..
گفتن گلنسا دروغ‌گویه...از صدا تَفَنگ می‌ترسه
... تفنگ رو آمنه با لهجه‌ی خودش می‌گه که با لهجه‌ی خونه‌ی ف اینا فرق می‌کنه.

گفتم منم می‌ترسم.

گفتن خو تو نمی‌ری بگی با مامور دس ب یقه شدی...می‌گی؟

گفتم نه مِی کلو وابیدوم؟

خندیدن بلند اما نمی‌دونستم جمله‌ام درسته یا درست نیست و به کدوم لهجه‌اس.