X
تبلیغات
رایتل

ذَهب

چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 03:08 ق.ظ

من و ذهب حرف می‌زنیم و همون‌طوری که داره برام صداش رو ضبط می‌کنه ..با اون لهجه‌ی شیرین عربی‌اش که مال کاظمینه و ته لهجه‌ی کشوری رو هم گرفته که درش ساکن شده....-و شاید خودش هم حس نکنه- با خودم فکر می‌کنم چه فاصله‌ها کم شده. ذهب اون سر دنیاست...برام از دوستش می‌گه...من خوب نمی‌تونم خیلی مودب باشم..نمی‌تونم براش ننویسم – وقتی داره از دوستش می‌گه که ایرانیه و خیلی نسبت به ما که حرص و جوشی هستیم و آتشی، خونسرده ...و لوس بار اومده و بچه‌هاشم لوس و در عین حال مهربون بار میاره-
- خو بش بگو وجعا ..وجعا...
یعنی درد...درد...
وقتی بچه داره می‌گه بالا...بالا...

گاهی که لهجه‌ی عربی هم رو متوجه نمی‌شیم من به فارسی توضیح می‌دم. اونم.
فارسی‌اش هم همون لهجه‌ی خاص رو داره.

فکر می‌کنم انگار روبروم نشسته. انگار خواهرمه.
انگار سال‌هاست می‌شناسمش. انگار گذشته‌ی مشترک داشتیم. فکر می‌کنم، ببین، ببین شهرزاد، یا به قول ذهب شَه‌رَزاد، ببین کسی اگر بخواد بات ارتباط بگیره اون ور دنیا هم باشه راهی پیدا می‌کنه اون‌قدر ثابت می‌کنه برات بی‌غرض و مرضه که نزدیکش کنی به خودت..
هیچی مانعش نمی‌شه. نه هشت ساعت تفاوت زمانی که دارید، نه  تفاوت در میزان اعتقاد و ..نه...و نه..

این وبلاگ دریچه‌ی نفوذ درد و غم بوده گاهی به زندگیم.

و پنجره‌ی تابش دوستی‌ها به زندگی‌ام هم.

آدم‌هایی از این گوشه و اون گوشه‌ی دنیا پیدام کردن و خودشون رو به من معرفی کردن که از آدم‌هایی که بام تو یه خونه زندگی می‌کنن حتی نزدیک‌تر بودن بم.

مثلا آش شلغم ذهب رو نگاه می‌کنم..گوشت‌های قلقلی توش رو..
فکر می‌کنم الان دست دراز می‌کنم یه دونه‌اش رو می‌چشم و یادم می‌ره که کجاست...یا عکس‌هایی که از فروشگاه‌های بزرگ می‌گیره ..و عکسای دخترش که امشب کشف کردم چه لبخندش شبیه دخترم هست.

که بادوم می‌ذاره برای سنجاب بدجنس و باهوشی که میاد سیم‌ها رو می‌جَوه...بش گفتم دقت کردی خیلی وقتا باهوشا بدجنس می‌شن؟

به نظرم گفت آره یا همچین چیزی...یادم نیست چی گفت اما یادمه به عکس دخترش تو لباس هالوین نگاه کردم. بش گفته بودم شبیه مراسم گرگیعان ما نیست؟

گفت "زَوج‌"ش هم همین رو می‌گه.