X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 03:20 ق.ظ

صبح، صبح نه، ظهر بود که زنِ ف صدام زد.

-          سلام خوش‌تیپ.

آیات هم بود. یه سینی چای هم بود و نعناهایی که تو حوض بودن.

آیات گفت: خانمِ فلانی ببین چی داریم؟

گفتم: چای؟

-          ها چای...بیو طی‌امون.

بیا طرف‌مون یعنی. گفتم: باششش.

چادر مشکی کهنه‌ای که خواهرام گفته بودن بدش به کسی رو سرم کردم و رفتم..نشستم..آیات دست‌هاش رو نشون داد که زخمی شدن..گفت بس که برای مادرش کار می‌کنه.

بعد از باباش گفت.

عمدا جلوی مادرش از باباش تعریف می‌کرد. مادرش سر بلند می‌کرد طرف آسمون: یا خدا خوت شاهد ایبوی که ای دوروم چی گوده..

خدا خودت شاهد باش که این دخترم چی گفته.

شاید لهجه رو اشتباه نوشته باشم هم، اما دریافتم ازش این بود. کلمه‌ها به گوشم این نشستن..بعد آیات زنگ زد به کسی و هی به‌اش گفت: شُوشو..
منظورش شپشو بود. گفت خانمِ فلانی شپش خو ای‌دونی چنه؟ گفتم پس نمی‌دونم؟ گرفتم ازش تا دلت بخواد..غش کرده بود از خنده.

خنده داره شپش؟ شپش گرفتن چیز خنده‌داریه؟

والا نداره.

بس که با غربتیا و کولی‌ها گشتم گرفتم و مادرم یه امشی خالی کرد تو سرم و البته یه پاف می‌زد تو موهام و دوتا تو سری تو کله‌ام چون گفته بود نگردم باشون و گشته بودم و کلی هم سوغاتی اورده بودم ازشون..آبله‌مرغون خو هیچی...شپش دیگه درد بی‌درمون بود که مادرم تحملش رو نداشت. چون خیلی می‌شست‌مون..نباید می‌گرفتیم..من گرفتم....سرخک و یه مرض دیگه هم بود...ها یادم اومد: سرخچه.

بعد رفتیم گوجه خرد کردم با زن ف و یه موشی هم اومد...آیات گوشت تیکه می‌کرد...آیات می‌گفت بابا از مهندس طلاق بگیر خانم فلانی..تو خو از ما لرتری..بیا خودمون برات شوهر از خودمون پیدا می‌کنیم می‌خندیم.

یعنی هدف من در زندگی چیه؟

خندیدن با آیات این‌ها.

و شوهرم؟

از خاندان آیات اینا.

که روز کوروش هم بریم جشن ای‌گیریم و من برا کوروش بخونم: قربون تمبونت بروم قینت منس بی.