X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 03:54 ق.ظ

شب هاشم اینا اومدن.

زن هاشم هنوز من رو ندیده گفت:  واااای چه لاغر شدی. گفتم از عمله.

بعد نشستیم و عکس برادرزاده‌اش رو نشون داد. گفت خیلی دختر خوبیه و باکلاسه. خیلی باکلاس حرف می‌زنه. گفتم آها.

هاشم هی تو گوش سال حرف می‌زد.

بعد آشپزخونه‌ام رو دیدن...گفتن خاله چه چیزایی بلده ها...و زنِ هاشم، سعاد، گفت شهرزاد باکلاس نیستا..اما شاده.

بعد گفت آیا می‌دونم اورتیسم چیه؟

گفتم اوتیسم؟

بیماریه؟

با تعجب و دلخوری از این‌که اجازه‌ی توضیح و اظهار فضل ندادم بش گفت :
از کجا می‌دونی؟

انگار بدون اجازه رفته باشم چیزی یاد گرفته باشم و قبلش باش هماهنگ نکردم که در دانشم باهاه شریک بشه ...پس بدجنسم.

گفتم می‌دونم یه چیز کمی..

عین ناظم‌ها گفت: خوب چی هست بگو ببینم.

گفتم یه کمش رو.

گفت آره بچه‌ی خواهرم گرفته..دکترا گفتن باید تهران زندگی کنن...چون خیلی از تهرانیا اروتیسم دارن...می‌دونی شهرزاد؟ بیماریش مُرسی نیست..اما چه جوری بگم؟ مردم این‌جا درکش نمی‌کنن..یه جوری باکلاسه بیماریش.

گفتم آها..آره خوب مسری نیست...ولی بیماریه دیگه...

-          ها شهرزاد...گفتم ما خو شانس نداریم..حالا اگه ما اروتیسم داشتیم مرسی بود مال ما...نه شهرزاد؟

تو دلم گفتم ک ...اُمچ علی هل حچی سُعاد...خو سکتی بابا...سکتی. ..ال خاطر الله مره وحده لاتحچین ابحیاتچ..بت چلب..سکتی..بس.