X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 04:10 ق.ظ

هاشم اینا که رفتن به سال گفتم چی می‌گفت هاشم؟

گفت یه پیرمردی پیدا کرده شده راننده‌اش...سر کتاب و طالع و اینا...همه چی می‌دونه..

-          واقعا؟ ببرم پیشش خوب..

-          چون من اعتقاد ندارم نمی‌گه کجاست و اسمش چیه...

-          خو؟

-          - هیچی تعریف می‌کرد که مثلا بردتش خونه‌ی یه زنی..تا نشستن پای سفره مرده سه‌ انگشت نشون داده به هاشم..بعد زنه خورش که اورده سه‌تا دونه گوشت گذاشته تو کاسه‌ی هاشم..

و عشق هاشم به این مراد از اون‌جا شروع شده که یه روز به هاشم که ام اس داره گفته تو بیماریت مال یه گربه‌اس...چند سال پیش یه گربه کشتی...هاشم انکار و مراد اصرار تا بالاخره کاشف به عمل میاد که هاشم واقعا گربه‌ای رو مسموم کرده.

قصه داره:

هاشم یه بلبل داشته که معتاد بوده. یعنی وقتی براش میارنش خمار بوده و نشئه می‌شده و فلان...تا چی؟..هاشم با پشتکار بش غذا می‌ده اُ می‌ده و اُ می‌ده و ترکش می‌ده( یوماااااااااا...چه چیایی پیدا می‌شه تو دنیا) بعد این بَلبول رو هاشم می‌برده همه‌جا..یه روز هاشم می‌ره بیرون از خونه و بلبل دنبالش راه می‌افته.

هاشم می‌گه بیاین برش دارین. نمیان..صداش تالاپ..و فقط چندتا پر.

گربه می‌خورتش.

هاشم کینه‌ی گربه رو به دل می‌گیره...با چماق و چوب نمی‌تونه گربه‌ای که همیشه اون‌جا ول بوده و هاشم بش مشکوک بوده رو بکشه.

با سم هم نمی‌تونه چون گربه زود می‌فهمه مثل سگ نیست که زود مسمومش می‌کنن و بین عربا مسموم کردن سگ کسی یعنی اعلام عداوت بش و فصل داره و ممکنه آدم کشته بشه سر همین جریان..یعنی اگه سگ کسی رو عمدا مسوم کردی داری بش می‌رسونی که من به حریمت تجاوز کردم و دست‌درازی...پس ...از این حرفا دیگه...

خلاصه هاشم چه می‌کنه؟

ماهی میاره و لابه‌لای گوشت ماهی کپسولی رو خالی می‌کنه اولش و بعد از سیانوری که آقاش از شرکت می‌اورده پرش می‌کنه و کپسول رو می‌ذاره لای ماهی.

گربه می‌خوره و فرداش دوتا گربه‌ی باد کرده تو حیاطشون بوده.

مراد بش گفته که سبب ام اس تو مرگ یکی از همین گربه‌هاست که مَلَک داشته یا چی.

هاشم هم مرید می‌شه و حالا همه‌جا مراد سقلمه می‌زنه به هاشم که ببین فلان نشانه و همون موقع مثلا به یارو می‌گه که فلان چیزی که زیر لباست داری دربیار...یارو درمیاره که مثلا عبارت است از چندتا مهره‌ی الکی که مهره‌ی راستکی‌اش رو خود مراد می‌ده و ...
و هاشم دنبال ناموس کفتاره.

اون‌جای کفتار ماده.

تصور این‌که بیفتن به جون یه حیون و اون‌جاش رو ببرن فقط برای این‌که باش گه و گند سوار کنن ناراحت‌کننده بود برام.

خشونت و قساوت در حق حیونی که فلان جای بدنش رو مراد تشخیص داده برای باز کردن گره‌ی کور زندگی هاشم لازمه..

به‌هر‌حال سال تعریف کرد...تو تخت بودم.

بعد گفت نمی‌دونم هاشم می‌چسید یا چی...
برگشتم نگاش کردم: چی؟!...

هی جابه‌جا می‌شد و بوی گاز و کلم می‌اومد...کلم پس از تخمیر...

خندیدم...خیلی خندیدم و زدمش..

چه بی‌ادب شده بود سال..

-          واقعا؟

-          آره بابا...

-          اتفاقا زنش گفت شام گل‌کلم با تخم‌مرغ درست کرده بود...

-          -نه بابا...واقعا؟!

-          ها

-          پَ همون...نشسته بود جفتم رو مبل اینا رو تعریف می‌کرد..غیر از بوی دهنش که یه بوی خاصه مخصوص خودش...جابه‌جا بوی گاز و کرفس و کلم می‌اومد..

-          - نگو پس از تخمیر سال...حالم بد می‌شه..

-          فکر می‌کردم شهرزاد می‌شینه پیشم روحم تازه می‌شه..این داره روحم رو سلب می‌کنه

خندیدم خیلی..

-          سال؟

-          - چیه؟

-          بی‌ادبی اما خنده‌ام می‌ندازی..

جواب نداد...داشت می‌خوند: سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد..وآنچه خود داشت زبیگانه...

گوش دادم. خیلی هم بد نبود صداش. اگه سعی نمی‌کرد تحریر به کار ببره البته.