X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 11 آذر 1395 ساعت 12:21 ق.ظ

اسفند دود کردم دم غروبی. آیات من رو دید:

سلام عزیزم...ماه نوت مبارک.

-ممنون..

بعد خندیدم...ماهِ نو.

اسفندی که تو دستم رو بود رو دور گل‌هام چرخوندم..دور خودم..دور نانا که نشسته بود..و بن و سال...دودش رو فوت کردم طرف آیات..
خندید.
زن ف هم با منقل کوچیکش اومد...امین پسر فِ اومد و گفت شما هم از این رسما دارید؟ گفتم آره. گفت من فکر کردم فقط مادرم خرافاتیه. گفتم اوووو..کجاش رو دیدی.
سال گفت از من بپرس...

محل ندادم...اونا اون ور فنس ایستاده بودن..رفتم کیکی رو که پختم نصف کردم..بوی پرتقال خوبی داشت...زنِ ف فلاسک رو نشون داد که یعنی بیا دور هم چایی.

حوصله ای برای این کار نداشتم...فقط کیک رو دادم برای پریا و پرستو دخترای آمنه..مرغی که هم سال داده بود بیرون بکشن رو بدون اینکه نگاه کنم دادم آیات بده آمنه.

روز آخر ماه صفره.

ماهی که از فردا برای ما شروع می‌شه اسمش هست: فرحت الزهرا.

شادی زهرا.
نمی‌دونم ربطش چیه اما از کنار بوته‌ی گل‌محمدی که رد شدم عطری شبیه گلاب داشت...رزِ صورتی عطری هم بوی خیلی خوبی داشت..

برادرم رفته بود...با سال جعفریا رو تولکی کردیم..بش گفتم: بیا شام.

گفت: شنو ما اتگولین یا رئیستی ...سلام نظامی داد بم. یعنی هر چی تو بگی رئیسم.

در اقع به شکمش داشت سلام نظامی می داد.

به غذا.

غذا، خوب رام و سر به راهش می‌کنه.