X
تبلیغات
رایتل

لحظه ای و پس از آن هیچ

پنج‌شنبه 11 آذر 1395 ساعت 04:00 ق.ظ

 زن به مرد گفت زدن مخ یه زن تو دستت چقدر کار می بره؟

مرد خندید...آهی سرخوش کشید و گفت چرا اینجوری با من حرف می زنی؟ طوری با من حرف می زنی که انگار مخ تمام زنهای دنیا رو زدم که باشون بخوابم یا در صدد زدن مخشون هستم.

- زدن مخ یه زن تو دستت چقدر کار می بره؟

- باشه بابا...مصمم...اصلا چرا اینجوری به قضیه نگاه می کنی..مگه زنها عروسکند؟ حس ندارند؟ شاید خودشون..

- زدن مخ یه زن..

- یه ماه...دو ماه...بیشتر از شش ماه و نهایتا یه سال طول نمیکشه..
زن فکر کرد "نهایتا ""..خیلی این کلمه رو نشنیده بود.

- اینا رو برای چی می خوای بدونی؟

- همینطوری

- چی کار داری می کنی؟

- آشپزی

- چی؟

- دو نوع املت..یه املت با گل کلم و تخم مرغ...یه املت با قارچ و پیاز..یه خوراک کرفس هم دارم..

- زنم می شی؟

- باشه هر وقت با اونجات راه رفتی

مرد قهقهه میزنه..

- دیوانه ای..مگه فنره؟!...بقیه کجان؟

- خوابن..

- برای کی می پزی پس...؟

- نمیدونم..دوست دارم..فردا گرم می کنن می خورن

- جدی گفتما...نمیای یه طوری...یه جوری زن من بشی...مال من بشی..خوبی تو...آشپزی..فیلم بین..کتاب خون..فحش ده..دیوانه...رودار ..وبلاگ نویس

زن با همون لحن فضایل برشمار مرد ادامه می ده:

دیوث..پفیوز..قرمساق..گوزو..

مرد با خنده می گه اینا کی ان؟ من که نیستم.. جدی دارم می گم...من آدم زن نگه داری نیستم...نهایتا دو سه ماه...تو هم زن قانعی هستی...یه کم هم رو تست کنیم ببینیم دنیا دست کیه بعد...

-خو باشه باشه گوزو...خدا می دونه این حرفا رو از کدوم وبلاگ درپیت زرد چسویی یاد گرفتی یا کجا ..تو کدوم کتاب عن عنویی خوندی..یا شایدم تو فیلمای تخمی تخیلی ات دیده باشی ایتا رو...حالا فمیدیم چی می خوای بگی...

- ببین اومدی که نسازی با ما...ببین چه بدعنقی می کنی...من رو امتحان کن پشیمون نمیشی

- باشه...

-جدی ها...چرا من رو غلامی نمی پذیری؟

زن خنده اش می گیره. چه آدم لوده ی روداری بود و چه زن باش می تونست حرف بزنه ..

- غلام نمیخوام..

- چی می خوای پس؟

- چیزی لازم ندارم ممنون..همه چیم تکمیله...من چقدر خوشبختم..

- خوش به حالت..یه چیزی مونده تو دلم بت بگم

- ها؟ چیه؟

- اگه از همون اولش شرط نکرده بودی که حرف عشق و دوست داشتن نباشه دوست داشتم حالا چیزایی بت بگم

زن فکر می کنه یه ماه خودشم شروع شده مثل اینکه..یه ماه وقتی که مرد لازم داشت به راه بیاردش..اگه به یه ماه بکشه اساسا...

- من چقدر تو دستت کار می برم؟..یه ماه؟...یه شب؟...شش ماه؟...یه سال..یه هفته؟

- تو تاج سری...از همه سری..من برای تو نقشه ای ندارم...

- خود همین نقشه اس...این من برای تو نقشه ای ندارم یه جور تاکتیکه..

مرد می خنده..

- خیلی بدبین شدیا...قدیما دوس داشتنی تر بودی..

- اینم یه جور ایجاد حس عذاب وجدان و گناه و القای حسِ عدم محبوبیت در منه برای به بندگی و بردگی کشیدنم..

- ولک! با کی طرفم؟!..ببخشید کی اون ور خطه؟پاتریس لومامبا؟!..

زن دلش میخواد بخنده بلند..ولی نمیخنده...

- امشب اگه رفتی تو وبلاگ پست گذاشتی در مورد این مکالمه رعایت امانت بکنی ها..من رو خیلی بدتر از آنچه هستم نشون نده..آبرو دارم اونجا...میان می خوننت بقیه...تشخیصم می دن لای متنات...سعی کن خوب جلوه ام بدی..باشه؟ آفرین.

- زین  لعد تعال طل ابطیز الچلب..

صدای خنده.

- ولچ مودب باش...بخدا مرد بودی..

- خو یالا فمیدیم..مرد بودم جوابم رو می دادی...الانم ازت مردترم

- واقعا؟!...ثابت کن

حالا صداش تودماغی و لوده اس خیلی.

-بیا ثابت می کنم برات...

-نوچ..نوچ...دارم با کی حرف می زنم من؟...خیلی خلاف شدی...قبلا جنس لطیف بودی..

- حالا جنس خلیف شدم..

- یعنی بر وزن خلافه؟!

- ها..من باید برم...مزاحم برنامه هات نباشم...

- قربانت..مخلصیم..

- اون روز بیرون شنیدم یکی گفت سالاری...فکر کنم تو جواب مخلصیم به یکی گفت این رو..

- آره میگن...بگو تو هم..

-صد سال..من به تو بگم سالاری؟!.ها ها..

- نگو خوب...ببین...صحرا رو میشناسی؟

- ها همونی که اون سال جلوش گفتم:  گوزا دیگه کیه؟
مرد می خنده..از یادآوری اون خاطره کیف کرده..

- آره...بیا و ببین چه شده..همه اش می گفتم جا فلانی خالیه..اگه بود می خندیدیم...

- من؟  نه بابا من دیگه بزرگ شدم مال ای حرفا نیستم..

- آخخخخخخ...تا دسته رفتی تو شکمم...چاقو شدی..تو دل می ری..

داشت می گفت یعنی تو دل برو شده زن..

- هر هر هر...برو ..

- یه سوال فقط دیگه

- بنال

- چرا بام حرف می زنی؟

- چون گوادی..

مرد می خنده زن می گه یالا بای..

قطع میکنه.

رو صفحه ی گوشی آدمِک بی هویت؛ بدون اسم و عکس،  که نشان دهنده ی مخاطب سیو نشده اس لحظه ای می لرزه و بعدش محو میشه.