X
تبلیغات
رایتل

جمعه 12 آذر 1395 ساعت 03:37 ق.ظ


با زن ف و آیات و آمنه نشسته بودیم زیر پلیت گوجه قاچ می‌کردیم از وسط..جاهای کرمویی‌اشَم با چاقوی پهن تیغه‌ی دسته نارنجی‌ایی می‌بریدم می‌نداختم دور..بعد زن ف اومد توشون گشت که با نعره ی آیات یه دفه ایی گومز کرد. پرید از جاش یعنی که:

دا چه ای کنی؟..چی گلو لای آشغالایل دنبال چه ای گردی..: مادر چیکار می‌کنی؟ مثل گربه لای آشغالا دنبال چی هستی؟

زنِ ف از آیات می‌ترسه..خرناس خفه‌ای شبیهِ غرغر و هی به من گیر می‌ده، کرد و بلند شد.

زنِ ف یه صندوق گوجه بم داد..بچه‌ها شله تماته خیلی دوس دارن..براشون درست کنم تا بگن دِخیلت...بسمونه.

آمنه داشت ادای مادر شوهر افسانه خواهر آیات رو درمی‌اورد. آمنه لهجه‌ی خیلی غلیظی داره. لریش مثل لریِ خونه‌ی ف قابل فهم نیست..

خودِ ف اینا بین خودشون سر به سرش می‌ذارن..

مادرشوهر افسانه که افسانه همیشه به اسم کِ... با فتحه روی حرف سین  و واد آخر (فحش)..نام می‌بره خیلی به خودش می‌رسه ..به آمنه در مورد پریا و پرستو گفته اینا دختراتن یا نوه‌هات؟

آیات گفته دختراشن...سنی نداره اما چون زن خوبیه به شوهرش وفاداره و نمی‌ره زیرابرو برداره یا به خودش برسه..زن این‌طوری این روزا کم پیدا می‌شه..قر و فر نداره..

مادر شوهر افسانه گفته من که می‌خوام دماغم رو عمل کنم که فردا روز پیری نره تو دهنم..آیات و افسانه می‌گن: میره ایخو...یعنی شوهر می‌خواد.

خلاصه آمنه داشت با همون لهجه‌ای که خیلی بارز و شاخصه تو حرف زدنش و اصلا حرف زدن رو جز با همون لهجه بلد نیست و نمی‌تونه  ادای حرف زدن ِ به قول ف اینا"تی‌رونیِ" مادرشوهر افسانه رو درمی‌اورد:

-          من که باید هر ماه می‌لَم رو رنگ کُنوم..زن  باید به خُوس  ای‌رسه.. نُف باید قلمی اُ سربالا ایبو...

من که باید هر ماه موهام رو رنگ کنم...زن باید به خودش برسه..دماغ باید قلمی و سربالا باشه..

آیات هلاک بود از خنده..

بعد یاد خودش افتاد و گفت مو که با صد میلیون هم درست نمی‌‌شُم خاله...گفتمش تو درستی...حرف نداری...چته مگه؟..خیلی هم خوبی.. 

جا به جا شد..خشتکش پاره بود..اون زیریه قرمز بود...گفت ها مو خوبوم...خُوم ای دونوم..ما همیشه ماسکی ای‌پوشوم..

ربطش رو متوجه نشدم اما وقتی از گوشه‌ی چشم یه نگاه سمتم انداخت، خیلی هم رو و تابلو و ضایع؛ گرفتم چی می‌خواست بم برسونه.

ماکسی می‌خواد ازم...می‌دونم.

فوقش به مناسبت تمام شدن ماه صفر براش پارچه بگیرم..

آیات گفت بت گودوم...که یعنی بت گفتَم از قبل ...بت گفته بودم که آمنه از ماکسیات می‌خواد...و به این شیوه‌ی غیرمستقیم ماکسی طلب کردن آمنه غش کرد از خنده.

خنده هم نداشت او‌ن‌قدر البته، اما آیات برای خودش شادی می‌کنه مُدام. همه چی می‌تونه عصبانی‌اش کنه و همه چی شاد.

غیرمستقیم به خیال خودش البته. به خیال آمنه.

براش یه چیزی می‌گیرم چند وقت دیگه، می‌دونم آمنه دست از طلب برنمی‌داره تا کامش برآید...یا دستش رسد به ماسکی..یا جان من درآید.