X
تبلیغات
رایتل

جمعه 12 آذر 1395 ساعت 04:13 ق.ظ

افسانه بچه‌ای کوچیک داره. وقتی می‌ره اپیلاسیون آیات رو همراه خودش می‌بره که بچه رو نگه داره..آیات خسته و بی‌حوصله شده بود. این شد که این‌بار نرفت همراه افسانه به بچه‌گیری..دو خواهر بحث‌شون شده بود..بعد زنِ ف بم گفت که آمنه کارای این‌طوری رو بلده با خاکستر انجام بده.

سرم رو بلند کردم به آمنه نگاه کردم منتظر توضیح.

زود هم توضیح داد که ها بله خیلی هم خوبه و ثِواب هم داره..زنِ ف در تایید حرفای آمنه گفت که حرزت مو‌مَد گفته از واجبی استفاده کنیم. به مسلمونا گفته. من حدیثای زیادی بلد نیستم. تو ذهنم دنبال همچین حدیثی لابه‌لای اون چنتا حدیث مونده از دوران مصاحبت با پدرم یا دیگر افراد حدیث‌دوست گشتم..چیزی یادم نیومد.
زن ف گفت که حرزت فاطمه هم سی خُوش آریشگر داشته..می‌رفته خونه‌اش. آرایشگر داشتن که چیز بدی نیست..باز گشتم توی دانش مذهبی‌ام و چیزی دسگیرم نشد.

شاید منظورش زنی بود که می‌گن تو کارای خونه به حضرت فاطمه کمک می‌کرده. نمی‌دونستم..به‌هرحال کسی نبودم که خیلی ازش مذهبی‌تر بشم یا چیزی در این زمینه برای گفتن داشته باشم، رابطه‌ی دوستانه و خودمونی‌ای از نوع‌‌ چارق‌ خدا دوز و موی ‌خدا شانه بزنی داش با خداش و اشخاصی که بشون علاقه داش.
زنِ ف هی از خوبیای واجبی گفت و ارتباطش به دین و فلان..بعد یه آسمون قرمبه‌ی محکمی زد که پلیت بالا سرمون رو لرزوند.

آیات گفت خوب باشه حالا هی بگو تا خدا غضبش بگیره یه آتیشی هم طرف‌مون بفرسته کباب بشیم..چرا از خودت حدیث درست می‌کنی؟

زنِ ف گفت نه‌ه‌ه‌ه..از خودش نیست. قبلا نمی‌دونمی ملا کی که شاه‌قاسمعلی‌ایی کسی بوده براشون اینا رو می‌گفته.

آیات گفت تش مینه قبر بوآش هر کی بوده.

آتش به قبر پدرش یعنی...اینا همه‌اش کفره...زنِ ف گفت اگه سر به سرش بذارن خودش حالا رسما هفتادتا کفر می‌گه علنی.

من و آمنه ساکت بودیم..من کم‌کم باید می‌رفتم دیگه.

یادم افتاد اولین‌بار دبیرستانی بودم که اسم واجبی رو شنیدم..زنی از قم اومده بود جایی که اردو رفته بودیم..داستانی در مورد مجاهدین خلق و بدی‌هاشون تعریف می‌کرد که یکی رو جذب کرده بودن به سازمان و بش وظیفه‌ای داده بودن...
و خندیده بود. موقرانه با نگاهی از بالا و مُحق.
- واجبی می‌ذاش تو کاسه دست زندانیا می‌رسوند.

ما نخندیده بودیم چون هیچ‌کدوم از دخترا واجبی رو نمی‌دونستن چیه. اصطلاح برای جمع و محیط ما  سنتی‌تر و قدیمی‌تر از این حرفا بود.

بعد زنِ سخنران سرفه‌ای کرده بود و ادامه داده بود: نوره.

باز با صورت مات دخترا مواجه شده بود...سرانجام کسی از معلم‌ها گفته بود همون کرم‌موبر...پودرش هم هست..
دخترا گفته بودن آها.
بعد زن از ما خواسته بود تک تک اسم‌هامون رو بگیم. به همه گفته بود اسم‌شون رو عوض کنن.

افسانه شد زهرا.

فریبا شد زینب.

معصومه معصومه موند.

شیدا شد فاطمه...

من به بیرون فرستاده شدم چون چیزی شبیهِ برو بابا گفته بودم در قبال پیشنهادش به عوض کردن اسم‌مون.

..
اسمم رو باید می‌ذاشتن حلیه‌المتقین احتمالا.

یا اون‌طوری که خودم تو دبیرستان صداش می‌کردم: لحیه‌المتقین. حلیه یعنی لباس و لحیه یعنی ریش.

کتاب پدرم.

توی همون کتاب هم اسم نوره رو خونده بودم برای اولین‌بار.

بیشتر فصل و بابی که می‌خوندم باب تزاوج و مجامعت بود...یه بار هم اتفاقا اون فصل رو نمی‌خوندم فقط مداد گذاشته بودم لای کتاب فصل بغلی‌اش رو می‌خوندم. شاید باب کوتاه کردن ناخن یا آداب محترمانه گاز گرفتن همسر بود یا چی که پدرم اومد و گفت شهرزاد کدوم فصل رو می‌خوندی مگه؟

دقت نکرده بودم که فصل مذکور بغل فصل محذور بود از نظر پدر جان که لابد خودش عاشق اون فصل بود...
یادم هم نمی‌یاد چی توش بود و چی می‌گفتن...اما کلا بحث و حرف سر این بود که چیز خوبیه این تزاوج و  از اون کارا.

حُسن تبعل هم داشت...که معنی‌اش می‌شه درست شوهرداری کردن.
 ته‌اش هم این بود که حتی اگه بالای شتر بودی، سوارش یعنی و شوهرت گفت بیا پایین کارت دارم..خودت رو پرت کنی..پرت ها..یعنی نرسه حتی جمله رو تموم کنه و ببینه که منتظر محبتشی..
محبت، توجه و لطف مردانه. لبخند به لب و جان بر کف. همه‌ی  آن‌چه در چنته داری در کف. کاملا در کف.
القصه که این‌ کتاب‌ها بودن که ذهن من رو به قول بچگیای نانا وقتی ازش می‌پرسیدم چرا فلان کار رو کردی و می‌گفت بن اخلاق من رو خراب کرد..آره این‌جور کتابا بودن که ذهن من رو نابود کردن. تباهم کردن اصلا.
من رو به فاک سیاه نشوندن اُ رفتن پی کارشون.
خلاصه بحث محسنات واجبی به راه بود که افسانه لنگ لنگان اومد. فحش می‌داد به آیات. واجبی کشاله‌ی رونش رو سوزنده بود.
آمنه شوخیای مستهجنی کرد. الف بای معنوی عرفانی بحث رنگ باخته بود.

موقع برگشتنم بود.

برگشتم.

سال گفت می‌موندی یه کم بیشتر...طعنه بود.
خواستم بگم خوب می‌کنم..می‌تونم..یادم اومد حُسن تبعل چقدر ثواب داره.حسن تبعل کردم و گفتم ببخشید.
اثر نکرد.

گفت بار آخرت باشه..تکرار نشه.

انگشت شست رو کننده رفتم طرف مطبخ که طعامی تیار کنم.

به لحیه ی سال هم نگاه کردم که متقی و بلند شده بود.

گفتم ریشت رو بزن. گفت میخام ازش پروفسور دربیارم.
گفتم موید باشید.