X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:31 ب.ظ

سد بابی گلبی بیده

ضیع المفتاح...

ضیع المفتاح..الظالم

واشلون ارتاح یا یوما...اشلون ارتاح؟

سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 03:14 ق.ظ

نانا پیشمه دستش دور گردنم

بوی موهاش خوبه ...عصری بعد از چند روز که موها ش رو شونه نزده بود و موهاش به موکت تبدیل شده بود موهاش رو شونه زدم ...

تو.گردنم داره قصه ی گامبول رو برام میگه ....از ترس نق بن با صد ای خفته ..

پس فردا تولد به قول مادرم ابلیس الاصفر سینو هست.

نانا امروز صبح طالع بینی مرد متولد اردیبهشت رو می خونه 

میگه از همه مهمتر ننوشته چقدر کارتون دوس داره و جُد و

دارن با تاخیر چندماهه تولد میگیرن....

نانا میگه پول نمیدم باید هدیه بخرم.


سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 01:48 ق.ظ

مادرم ماه رمضان که برادرم از خانه رفت و ده روز دیگر طلبکار برگشت خیلی گریه کرد. حالا به اعصاب چشمش فشار آمده و دکتر گفته خیلی ملتهبند...نمی‌توانم عمل‌شان کنم. چیزی نمی‌بیند و ...آب مروارید آورده.
پدرم مریض است.

دکتر گفته پانزده در صد قلبش از کار افتاده.

همین روزها می‌میرد و من می‌آیم این‌جا می‌نوییسم پدرم مرد.

احتمالا افسرده می‌شوم...خیلی افسرده...و بروم گم شوم توی غم‌هایم و خاطرات کشنده‌ی بچگی‌ام و طور دیگر بودنش باهام که با هیچ‌کس مثل من نبود...چه در خوبی..و چه در بدی.
 و من آن مرد را علیرغم تمام کثافت‌کاری‌ها و دیوانگی‌هایش دوست داشتم. فلسفه ندار: پدرم است.

یک زمانی در موردش خواهم نوشت: پدرم بود.

بعد نفس راحت خواهم کشید. خواهم گفت خوب شد مرد. همیشه نگران بودم بمیرد. حالا دیگر مرده و من برایش گریه خواهم کرد.

امروز به عکس‌های جوانی‌اش نگاه می‌کردم به کت خاکستری و کروات قرمز. به چشم‌های بادامی خاکستری سبزش ...سبز پررنگش..که رگه‌های هزار رنگ داشت..عسلی  و میشی و خاکستری ...و لب‌های لطیف و بینی خوش‌فرمش..و موهای نرم و بلوطی و کمی مجعدش. توی گواهینامه‌ی موتورش نوشته بودند: رنگ چشم میشی.
بعد که نت را کشف کردم سرچ می‌کردم: رنگ چشم میشی...و به رنگ‌هایی نگاه می‌کردم که براق و خشم‌گین به من حمله می‌کردند..با کمربند و چوب و چاقو و با اشک.


چه مرد زیبایی بوده.

زیباترین مردی که تا حالا دیدم. چه خوش‌تیپ بوده.

برحق‌ترین نماینده‌ی شهرش: آبادان.

خوش‍تیپ، تمیز.
زیبا..مثل عرب‌های لبنان و سوریه و..
فکر می‌کردم همه‌ی این‌ها زیر خاک می‌پوسد. بعد نوبت من خواهد رسید.

آدم شادی نیستم. غمگینم. و این اواخر افسرده شده‌ام و اضطراب جدایی هم دارم.
مادرم مریض است. او هم ممکن است بمیرد.

برادرم روانی است.

هی می‌نویسد خوب نیستم شهرزاد..خوب نیستم شهرزاد...خوب نیستم شهرزاد..

من و پسرم و دخترم توی اتاق بچه‌ها کتاب می‌خوانیم.

نانا قصه‌های من و بابام.

بن گرگ دره.

من آدمکش کور.

سال خوابیده.

داد و بیداد کرده بود که دلش می‌خواهد بخوابد. چراغ‌ها را خاموش کنیم.

بلند شدم آمدم این‌جا.

با دخترها چت کردیم.
من؟ می‌دانی من.....؟

من خیلی آدم‌ها را دوست دارم. خیلی.

من خیلی دلم می‌سوزد...خیلی...بیشتر از همه دلم می‌سوزد ...و همین می‌شود که...

آه ..یک آه. آه کشیدم...من تو را در آب و آینه..و ...امروز فروغ خواندم بعد از مدت‌ها.

وقتی خواندم و تمام زخم‌های من از عشق است..عشق..عشق..عشق...

چشم‌هایم روی هم رفت و روی هر کدام از زانوهایم اشکی چکید.

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 11:56 ب.ظ

تو گروهی که خواهرم درش فعاله و فلان تصویر پایین رو به عنوان یکی از نمادهای توهین به اعراب و عرب‌ستیزی در ایران گذاشته‌اند.

به تصویر نگاه می‌کردم.

چرا احساس توهین نکردم؟

نمی‌دونم. من سیب‌زمینی‌ام؟ به نظرم نرسید مشکلی داره تصویر..یا چی..به‌هرحال اگرم شوخی نبود و توهین داش من حسش نکردم..یعنی به نظرم این‌طور بود که گیریمم توهین...بابا پس خدا تخم رو برای چی آفریده..به همون.

حالا بحث داغه و داغون و..

من فکر می‌کنم گاهی سیب‌زمینی بودن منافعی داره برای خودش. نشاسته داره..پروتئین...آدم رو چاق می‌کنه...صورت رو تپل می‌کنه...

سیب‌زمینی خوب به‎‌‌هرحال برشته می‌شه...خوشمزه..
از جیغ ویغ کردنای بی‌حاصل و یقه‌ی کسی رو نگرفتن بهتره که...
بازم نگاش کردم

خوب الان این کجاش توهین داره؟

نمی‌دونم.

http://bayanbox.ir/view/1004966243164868078/Arabi-9.3d.jpg

ولک تو موذیانه رو با ز نوشتی خویه.

موذیانه  مو موزیانه عینی ...فَحل العروبه.

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 11:25 ب.ظ

حرف زور می‌زنی شهرزاد.

مثل همیشه.

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 08:04 ب.ظ
سال دیشب فیلم ترسناک می‌دید من رو زورکی نشونده بود پاش...خوب چرا باید فیلم ترسناک ببینم و برای خودم ترس و دلهره درست کنم؟
هی اون پرسید حواست هست؟ هی من گفتم آره ..بعد اینا رو رنگ کردم پرسیدم خوبه ؟
گفت یارو داره آدم می‌ کشه ..نفوذ کرده تو روح طرف تو لاک می‌زنی؟ بعد نگاشون کرد گفت خوبه ...موفق باشی.

صدای جیغ اومد از فیلمه...من از رنگ ناخونا کیف کردم، نوکشونو بوسیدم.


شب‌ها زل می‌زنم به این، این زل می‌زنه به من...من از درد اون از بی‌دردی.

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:59 ب.ظ

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 11:46 ق.ظ

کوسکو و پاشا

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 12:18 ق.ظ

رفته بودم با سال به دلایلی کاملا متقتن و محکم دعوا کنم اما نکردم...نشستم و سرش رو گذاش رو پام و گف با موچین موهای گوشش رو بکنم...کندم..یه جا خون اومد..گف فقط مثلث مویی رو تمیز کنم..کدوم مثلث؟ توضیح داد در گوشش یه مثلث هس(جل‌الخالق هندسه به گوش این آدم حتی نفوذ کرده) که سرکار حسش می‌کنه و خیلی توش مو هست.
طی حرفام باش از این راز پرده برداش که به نظرش ابروهاش گوشاش و دساش خیلی قشنگن.

دماغش نیس.

لباش نیس.

و چیزای دیگه...
بعد خواستم دورابروش رو تمیز کنم اجازه نداد و گف به قول دوست برادرت مواظب قشنگیاتون باشید. باید مواظب ابروهام باشم.

برادرم یه دوستی داره از این حرفا می‌زنه همیشه: مواظب چی‌چی‌تان باشید و برادرم از دسش در شرف بالا اوردنه اکثرا. تا زد و یه اتفاقی افتاد باش قطع رابطه کرد و نفس راحت کشید که کسی ازش نخواد مواظب چیزی‌اش یا جایی‌ش باشه.

این برادرم و سال رو گفتم که شباهت دارن تو رفتار و روحیات و فلان و حتی هم‌رشته‌ان.
سال گف بذار برای هانی بنویسم مواظب چی‌چی‌انش باشه.

براش نوشت: مواظب قشنگیات هستی برادر؟

برادرم گف با کی دارم صحبت می‌کنم؟ سال؟ شهرزاد؟
یه موی زیرپوستی رو سیب آدم رو  که هی بالا پایین می‌شد و سعی می‌کردم نگه‌اش دارم با دس؛ کندم و گفتم بنویس حدس بزن.

جای مو رو مالید و گفت چون دردم اوردی باید تنبیه شی که سعی کردم مانع تنبیه‌اش شم و تا حدی موفق بودم و گف که اگه بنویسم حدس بزن می‌دونه تویی.

گفتم چرا؟

گفت من هیچ وخ از این لوس‌بازیا درنمیارم با برادرت..اونم همین‌طور.
گفتم حدس بزن لوس‌بازیه؟

با دس دنبال موی زیرپوستی گشتم..نبود دیگه..

گف الان حرف بزنم؟

گفتم بفرما

- آره که هس..فکر کن مردی به یه مرد دیگه بگه حدس بزن

فکر کردم واقعا مردا همه این‌طورن یا سال با  این برادر شترتر از خودش این‌طورین.
القصه که نوشت حدس بزن و برادرم جواب داد: شهرزاد.
سال براش نوشت که بش گفتم و فلان و اون در جواب گفت که بله چون می‌دونم شهرزاد عاشق اذیت کردنمه با این مواظب کجاتون باشید و ثانیا سال هیچ وقت نمی‌گه حدس بزن.

گوشی رو گرفتم نوشتم چون تو و سال هر دو وحشی، نخراشیده و اینایید و بلد هم نیستید با زن جماعت حرف بزنید.

برادرم نوشت: باید بگیم مواظب قشنگیاشون باشن؟!

گفتم به سال می‌سپارمت.

دیدم تو گوشیم فرستاده که شهرزاد کارتونا آشغال بودن...و شهرزاد تا حالا برای کسی شکلک نفرستادم..حتی یه لبخند ساده.

می‌گفت بلد نیستم برای کسی شکلک و استیکر بدم...همیشه به نظرم این کار دخترا و زن‌هاس.

گفتم سال هم همین‌طوره.

گفت باید بفرستم؟

گفتم نمی‌دونم..بعضی وقتا خوبه..اصرای هم نیس...معمولا مردا..

زود گفت: مگه با مردا حرف زدی؟

- تو و سال بابا..

- آها..ما رو می‌گی؟ ما که مرد نیستیم آجی به قول خودت ..شتریم.



یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:41 ب.ظ
یک روز که خیلی دیر هم نیست( جمله درسته؟) نه.

از اول.

یک روز که خیلی هم دور نیست، لباس‌هایی که از رو طناب میارم و رو هم تلنبار می‌کنم دست و پا و دندون و ناخون درخواهند اورد و سمت من خواهند خزید که رو تخت خوابیدم.....آروم آروم..آروم آروم....تا برسن به نوک پا و ....الان دوس دارین ادامه بدم و می‌رسن به من و  می‌خورنم؟!

هاها..واقعا که رُوانی هستید...فیلم ترسناک زیاد دید..

عوضش من عشقی و هندی زیاد  دیدم...بله لباسا میان و اصلا هم نمی‌خورنم...می‌بوسنم..از نوک پا.

به‌هرحال چه ببوسن چه بخورن ترسناکن. لباس باید یه گوشه بیفته لگد شه یا آویزون شه یا تا زده شه یا وقتی عصبانی هستی جر بخوره..یا وقتی خوشحالی بوسیده شه..یا مثل بچگیای نانا پرش بوسه‌ته شه.

امروز به ده قسمت نامتساوی قسمتشون کردم.

هورتا و هوتیَنا یه طرف

دامنا

تاپا

حوله‌ها

ماکسیا

شالا

بلوز آستین بلندا

چادرا

دامن پولکی زری دوزی شده دهاتیا

بعد نشستم تا زدن

خیلی راحت‌تر بود...یعنی هی می‌رفتم سر وقت یه قسمت و گیج نمی‌شدم...وسطش حتی رفتم حمام ماسک مو زدم که بیس دیقه تموم شد بشورمش.

الان یه خورده احساس غبن می‌کنم. دلم می‌خواس این پست تاثیرگذارتر و ترسناک‌تر می‌شد.

نشد. خِرابش کردم. خِراب.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:31 ب.ظ
و اِمو...اِمو چه می‌کنی با مشاعر ما امو.

ho bisogno di fare pratica con il mio italiano

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:07 ب.ظ

امروز ناهار چی درست کردید؟

من یه عدسی درست کردم..یعنی یه عدسی درست کردم...آقا یه عدسی درست کردم...دستاتو غنچه کن بذارش نوک لبت ببوسش و با صدای پدرخوانده بگو:

delizioso

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:54 ب.ظ

تو اینستای یسرا محنوش ول بودم امروز...یه تبریکی هم نوشتم بابت چیزی...اصلا دنیا یه طوری شده که آدم باورش نمی‌شه حرفت رو مثلا می‌تونی به فلان آدم بزنی

گیریمم حالا به تخمش حساب نکنه.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:48 ب.ظ
از اتفاقات خوب این‌که بن می‌ره انگشتاش رو می‌ذاره روبروی کولر و میاد فروشون می‌کنه تو رون( در فاصله‌ی ساق و ران آن‌جا که گوشت‌های زیادی نهفته است) و پهلوم و پیانو می‌زنه. یکی از آهنگای موتزارت که با دددین...ددادددین شروع می‌شه.
همین‌طوری یخ کرده  و چلونده شده احساس کیف می‌کنم.

سلام بی‌اهمیتا

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:10 ب.ظ

 بالاخره با ناز و نوز بسیار و التماس خواهران و فلان رفتم تو گروه‌شون(ناز دوس دارم کلا)

اولش از همه عکس رو عوض کردم عکس یه رقاص رو گذاشتم با لباس سبز خم شده به عقب برگشته و مردی عرب توی چادر داره رباب می‌زنه...

نوشتم سلام بی‌اهمیتا...من اومدم...احترام بگذارید.

فک کردم فحش بخورم...نخوردم اتفاقا...خوشامد اینا و این‌که نبودی گروه مرده بود و از این حرفا.

بعد که بوس بوسان و اینا تموم شد دراومدن گفتن این عکسه چیه حالا... می‌شه بگی خانمِ تحیه‌کاریوکا؟!...
گفتم خو منم یعنی...

بعد فحش خوردم.
خو لماذا؟..


این بود عکسه:


همه‌اش همین.
چون گفتم این منم اُ مرده  ایاد نصار ؟!...ای بابا. إیششششش...ظرفیت صفر.

چه اشکالی داره...اونم جز برادرای دینی مایه.

واقعا که این معلما وقتی عصبانی می‌شن خویه بویه نمی‌شناسن...یادشون می‌ره چه وظیفه‌ی خطیری رو دوششون هس و د بیا ناسزا.
حالا انگا واقعنی بودش.

بابا تصوره...تصور.
چون وصف العیش نصف العیش یعنی؟

ایششششششش.

باشه بابا.

اصلا اون مرده سال.

ای‌ففففف.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:01 ب.ظ
امروز نانا به دلایل خودش احساس رسالت کرد گوشواره و انگشترام رو بچینه( بعد از این‌که چنتاش رو گم کرد البته) بعد چطور شد؟ دراومده می‌گه می‌شه نرم مدرسه مهر رو؟!
گفتم از خدمات و سرویس دهی‌اش ممنون اما کمکی نمی‌تونم بش بکنم.
مشتای لاغرش رو تو هوا تکون داد: شِت.
برو بابا...خارجی.

 این نمونه کارشه مثلا:








ایشونا هم نازپرورده‌ها و سوگلی‌های منن..همه‌ی اون بالایی‌ها یه طرف این پایینی‌ها یه طرف:





مخصوصا این فَنوصه.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 05:46 ب.ظ

هورا هورا

هی زیاد شید...هورا هورا.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 05:44 ب.ظ

رفته بودم آی‌دی قدیم تیلیجرام رو حذف کنم و واتساپ رو دیدم برادرم فرستاده : کارتونا گه بودن.

:))))

مردم از خنده.

این برادرم هانیِ عزیز که کارتون بینه خفنیه جدیدا قاتیه از دس کارتونا..

بام خیلی اختلاط می‌کنه در این مورد.

بعد خوبیش به اینه که چی؟ جدی می‌گیره.

قشنگ تحلیل می‌کنه برات و اینا.

این هانی متولد شص و هف از جمله آدماییه که بی‌شون چی؟ اَراده دارم.
چن روز دیگه تولدشه.

هر وخ بش می‌گم متولد ماه مهر تولدت مبارک می‌گه: برو بابا.
می‌میرم از خنده.
مثلا دوستش براش نوشته بود: خوب عزیزم ..هانی..پر از عشق باشید.

این قاتی که بیا برو بابا...عزیزم مادرته.

گولاخه مثل سال.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 05:34 ب.ظ

الف. میم

دوس دارم بیارمت تو اینستام اما از اون‌جایی که ریش داری قد بابا نوئل یه وقت سال می‌بیندت رگ گردنش اندازه خیار چمبر می‌شه.

بعد فیلم دراکولا رو دیدی؟

اون‌جا که رضا عطاران قاتی می‌کنه؟

- یعنی چی یه مرد غریبه فالوت کنه؟!

ها از همونا.
وگرنه خیلی دوست دارم بیای ببینی مثلا یه روز که تو حیاط حموم می‌کنم بعد می‌چسبم به دیوار چقدر صورتم داغون و پر از کک مک و جلوی سرم کچله و اینا.

می‌دونم در حد مسیح هم چشم‌پاکی.
ولی نَم‌شه.

 

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 05:24 ب.ظ
از این‌که زود اومدید تو کانال تلگرام متشکرم.

من به شما افتخار می‌کنم.
به‌خدا. کی خواننده داره عین من؟!

ماه.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 04:36 ب.ظ

https://telegram.me/co_oli


اینه آدرس جدید کانال تلگرام.

نمی‌دونم چطوری اعضای قبلی رو بیارم تو این یکی.

می‌شه فقط آدرس  عوض کرد؟

نمی‌دونم.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 04:27 ب.ظ

چون شماره رو عوض کردم کانال تلگرام رو هم ممکنه عوض کنم.

یعنی باید یه آدرس دیگه بزنم توش بنویسم.

منتقل شید به جدیده شما.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 04:26 ب.ظ

چرا تو همه‌ی اینستاها جوجه کباب می‌کنن؟

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 04:25 ب.ظ

به قول ضحی :

هوا رو ازم بگیر ....قرتی‌بازی رو نه..که دووم نمیارم.

گفتی به خدا ضحی.

خودِ خودشه.

آن چیزی که دوست می‌دارم.

مرواریدی در حلق صدف

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 04:18 ب.ظ
آدم هم باید یک اینستای علکی پلکی ِ باحژاب درست کند بدهدش به پدرش و برادر آخوندش.

و عکس عموی شهیدش را باهاش لایک کند و در جواب پدرش که زیر عکس عمویش نوشته: شهریور 59....آیکن قلب شکسته بگذارد و اشک ریخته و بنویسد احیاء عند ربهم یرزقون.
و پدرش بنویسد: تویی دخترم؟..چه خوب که هستی انشالا همیشه مستور باشی و در لفافه همچون مرواریدی در حلق صدف بابا جان.
یک اینستا هم داشته باشد همین‌طوری با ده یازده فالور و فالورینگ و یک علی مرادی چاق که هی می‌آید می‌گوید فالو کن مرا فالوی تو خوب است و هی تو ضربه‌دره که می‌زنی پیش پای اسمش.

چطور هم رو پیدا می‌کنن ملت؟

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 04:04 ب.ظ

امروز نزدیک بود باز یه حماقت بزرگ مرتکب بشم.

خدا رحم کرد.

نمی‌دونم چه‌ام شد.

نباید ...
خوب شد، نشد.
هنوز دستام می‌لرزه.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:59 ب.ظ

فکر می‌کردم اینستای قدیمم سوخته.

امروز رفتم دیدم هنوز هستش.

سوادم تو این چیزا کمه...اینستا پیشنهاد داده که فلان رو فالو کن...بهمان هم اینستا داره..خوب به تخمم گویان خیلی رو ضربه در می‌زنم..بعضیا رو تیکش رو می‌زنم..دوس دارم داشته باشم‌شون و داشته باشمن...
مثلا علی مرادی کیه؟بعد خیلی یعنی من آدم می‌شناسم...
همون قبلیا رو باز فالو کردم..سه چهارتا هم پیشنهاد جدید دادم...و خودم رو خفه کردم دوتا کامنت گذاشتم...

بعد الان از شدت روابط در شرف ترکیدنم.

شش نفر

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 12:22 ب.ظ
 از* صِبِح علی الطلووووع دارم دابسمش می‌بینم...خیلی دیدم مثلا همین تو پرانتزِ آتی رو (شش  نفر دختر...شش نفر پَسر)...به خدا این پسرا نعمتن...مردم از خنده...دیوونه‌ان اساسی...جوونا به خدا یعنی خوشی‌ساز این ماملوکتن...حق دارن این داف و دخترا عاشق اینا می‌شن.
یکی‌اش همین بن ِ خودم. خیلی می‌خندونتم.
دیوانه از ریشه و بُن.

*مادرم می‌گه وقتی می‌رفتن پیکار با بی‌سوادی یه دختره بوده می‌خواسته فارسی حرف بزنه همون عربی رو با لهجه‌ی فارسی صحبت می‌کرده. خوب صُبح به عربی خوزستانی می‌شه صُبُح.
بعد این فکر می‌کرده از اون‌جایی که فارسی ناز به نظر می‌رسه زیر تمام کلمات و حروف رو کسره بذاره به مراد دلش رسیده.
مثلا می‌گفته مِن الصِبح خانِم بیدار بودم رو خوندن.
بعد مامانم آه کشید و گف الان لابد مادربزرگ شده اون دختره..شایدم مرده.
کار به این قسمت نوستالژی‌دار غم‌ریزش ندارم اما کلا قشنگ می‌گدش مامانم. هر وقت ازش می‌پرسم از کی بیداری مثلا؟
می‌گه مِن الصِبح.
شاید براتون خنده‌دار نباشه. برای  من خیلی هس.

کیف الاحوال یا اسمر

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 12:05 ب.ظ

با فیروز چطورید؟

کیف الاحوال یا أسمر؟

ماگم رو از نسکافه و شیر پر کردم..اون ماگه که سال برام از تهران خریده...می‌گف دیدمش رو زمین یادت افتادم از دس‌‍فروش خریده...خودم عاشق خرید از دس‌فروشام.....یه لیوان سفیده بعدش روش چتر داره رو چتر گل‌های آبی صورتی داره و زیرش نوشته هر روز یه قصه‌ی جدیده..بعد چتره از قصه روییده...

‌و تااین رو دارم می‌شنوم و به قول مامانم با خودم  تویست می‌رقصم. سعی می‌کنم البته..در واقع بیشتر دارم خیال می‌کنم که می‌رقصم...اما راضی‌ام از خودم. خدا هم راضی باشه. خوشحالمم که موهام باز داره بلند می‌شه...فکر نکنم بزنم‌شون. حیفن..خیلی فر و پبچ و تابای خوبی خورده..
راسی سال یه زید داش اسمش ع بود. اشکال نداره بخشیدمش.

البته فکر کنم هنوز دارتش.

اما اونم بخشیدم.


کلا آدم بخشنده‌ای هستم من غلام.


عی‌نوآن: احوالت چطوره سبزه‌رو؟(گندمی؟ قربونت برم.. هاهاها...کلا همه‌ی ترانه‌های دنیا چه زن خونده باشه چه مرد مخاطبش منم..می‌دونستید؟)

متی ما تلق من یهواک ستلقی کذبا لم تراهُ.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 11:57 ق.ظ

هیشکی مثل تو بغل نمی‌کنه.


اوکی متشکرم هانی.

هیشکی هم مثل تو دروغ نمی‌گه.


عنوان برگرفته از از اشعار لسان الغیب حضرت حافظ دامت افاضاته.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 03:30 ق.ظ

چه نوشتن بیخود سخت تلخ و پر از حس تنهایی شده.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 03:04 ق.ظ

کسی هم هست.

ولی نباید باشه.

برای من سال دیگه یه سایه نیس."وجود" داره. نمی‌شه بش پشت کرد و گفت به جهنم.

نه.
کمی درد و رنج ..طبیعیه..مثل گرما..هست و باش کنار میای بالاخره..کاری نمی‌شه براش کرد.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:59 ق.ظ

در صفحه‌ی 56 روان درمانی یالوم می‌خونم که:
مرگ مهمترین واقعه‌ی زندگیه.
اگرچه نفس مرگ آدم رو نابود می‌کند.  اندیشه‌ی مرگ نجاتش می‌دهد.
در صفحه‌ی 61 حالات آدم‌هایی محکوم به مرگ رو برمی‌شمارد که در آخرین دقایق حکمشان تغییر کرده.
شش ویژگی که وقتی می‌خونم‌شون فکر می‌کنم منم محکوم به مرگ بودم مگه؟

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:49 ق.ظ

امشب بت گفتم تو گروه دخترا عضو شم؟

گفتی بستگی داره چی بگن...

گفتم آخه خیلی تنهام..تو هیچ گروه و کانالی عضو نیستم..هیچ ارتباط مجازی ندارم.. با کسی حرف نمی‌زنم..تو دنیای حقیقی هم فقط تو و بچه‌ها هستین که خوبید اما دلم یه ذره تنوع می‌خواد گاهی..پوسیده ذهن و فکرم انگار...فرسوده شده..

گفتی این رو نگو ..دلم درد می‌گیره..

خوب چرا سال؟

تقصیر تو چیه؟

تو همه‌ی وقتت برای منه. همه‌ی زندگیت برای شاد کردن منه. .چی‌کار دیگه باید بکنی؟

گفتی عضو شو عزیزم. دوس نداشتی بیا بیرون.

راستش سال امشب اون‌قدر دلم گرفته بود و حالم و احساس تنهایی می‌کردم و به هم‌صحبت و دوست نیاز داشتم که بعد که گفتی من رو بخوابون...آرومم کن که بخوابم و خوابیدی..سرم رو کردم تو لحاف..دلم خواست گریه کنم..ولی نشد.

الان که این رو نوشتم شد.

بازم خوبه.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:44 ق.ظ

تو برای بچه‌ها بهتری.

حواست بیشتر به همه هست.

گفتی: نانا این دسمال کاغذی رو دوس داره.

تو از من مادرتری.

یه مارک دسمال کاغذی بود. می‌دونستی این مارک رو نانا دوس داره. حتی برش گردوندی دیدی زیرش خرس هست...گفتی نانا این خرسا رو دوس داره زیر دسمال کاغذیا. تو از من مادرتری.
وقتی از کتاب‍‌فروشی اومدیم بیرون گفتی برای نانا چیزی بخریم. خودت تشخیص دادی که اون تفنگ دوس داره. براش تفنگ خریدی. .برای بن دوتا کتاب وحشت و کتابی از یکی از نویسنده‌هایی که دوس داره.

می‌دونی من چی دوس دارم. حواست به من هس. چیزایی رو می‌دونی در مورد من سال که خودم نمی‌دونم.

که من سونآپ قوطی دوس دارم و سیاه شیشه‌ای...
که وقتی ابر باشه تو آسمون دنبال دوربین می‌گردم و دوربین دم دس نباشه بت غر می‌زنم..که من روزی هزار بار ازت می‌پرسم دوسم داری؟

که ..

اینا رو می‌دونی.

که ..

سال؟

کی بیشتر از تو در مورد من می‌دونه و واسش به منه؟

کسی نیس سال.

من لیاقت تو رو ندارم.

باور کن.

نمی‌دونم چرا دوسم داری اما بهتر بود نداشتی و پرتم می‌کردی گم شم ..که آدم شم یا بمیرم.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:38 ق.ظ
امروز همون‌طور که از پیچ می‌گذشتیم و از خودم نمی‌گذشتم برگشتم و زندگی‌ام رود یدم. خود بیس پنج ساله‌ام رو..سرویس بدلی شب تولدم از سال...قبلش خود بیس و سه ساله و آتیش گردون ..رو برای روز زن از سال گرفتن..یا بعدترش..خود بیس و هش ساله‌ام رو..دنیا اومدن دخترم..
قبلش یه خرده..
توی اون خونه رفتن...یه قاشق سالاد داشتم..یه کاسه‌ی بزرگ سالاد..یه سری چیزا که می‌ریختی تو آب رنگ رنگی عین ژله بزرگ می‌شدن..خوشکل بودن..یه استکان چای که توش چای نبود..شمع بود..
چیزای دیگه.
چیزایی روی یخچال...چیزایی روی کابینت..
مادرم همیشه می‌گفت چه خونه‌ی شهرزاد قشنگه..هر اتاق رو یه طور درست کرده. خونه‌ام رنگ رنگی بود و از اشیای زینتی پر. چیزای ریز ریز کوچولو و رنگی. لیوانا...ماگا...مجسمه‌ها..گلای خشک شده..شمع..چیزای سفالی...چوبی..
گرونم نبودن چیزام..بیشتراشون دم دسی و از حراجی یا دس فروش...
حالا درد می‌کشم.
شب.
روز.
روز.
شب.
مسکن و کیسه‌ی آب گرم و به حرفای سال گوش می‌دم: خوب می‌شی...جراحی می‌شی..زیاد نمونده..نیمه‌ی دوم شهریور..من رو داری...نترسیا...خوب می‌شی...ورزش می‌کنی باز...خونه رو خوشکل می‌کنی..
دستم رو گرفته بود.
برگشتم و خودم رو دیدم.
صندوقای فلکه...دکه..
دیگه از اینا ناراحت نیستم. اینام دوره‌ای بودن از زندگی و گذشتن..سختیاشون رو مسکوت می‌ذارم و به خوبیاشون می‌خندم...سال.
سال.
توی همه‌ی این سال‌ها سال، دوس داشتی شاد و خوشحالم کنی.
دوست داشتی خوب باشم و بخندم.
و امروز ناهار نخوردی. راننده‌ات ناهارت رو اورد دم در. گفتی نه. آدم غذای تو رو نخوره غذای شرکت رو..
گفتی آدم که غذات رو می‌خوره احساس زنده بودن می‌کنی..حس زندگی بش دس می‌ده..یه عطری داره عین عطر خودت
و تو این‌همه سال ..سال.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:11 ق.ظ

الان  ساعت نه و ده دیقه اس و برادرم رفته فلافلی...می‌پرسم مِی بازه؟! می‌گه ها تعطیل نمی‌کنه تا صبح...اَی تو خونه چیزی می‌خوردم بقیه بیدار می‌شدن..
حالا بش گفته بودن برو آشغال ببر دم در که می‌گفت دیسک لگنش پوکیده.

به خاطر شکمش می‌ره بوسنی فلافل بخوره. ساعت دو و ده دیقه اونم.

و هیچ لاغری هیچ چاقی را موقع طعام درک نکرد.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:00 ق.ظ

توی کباب‌فروشی مرد گفت از یازده سالگی پای منقل کباب بوده. چشماش دیگه خوب نمی‌بینه.

همون کبابی همیشگی.

دستام رو شستم. نشستم. خیلی زود اورد سینی‌های استیل کوچیک رو. تا سال شروع کنه من سهمم رو خورده بودم..
- سال؟ نون رو بخور..نون زیر کباب رو حیفه.

- نه چربه..برای کبد بده..

- بخورش بابا..

- باور کن ..ممکنه لاغر باشم اما کبد چرب ربطی به لاغری چاقی نداره.

- باشه..نون رو بخور حیفه.

- نمی‌خورم

- بذار من بخورم..

دست دراز کردم خوردم نصفش رو..

- گوجه رَم بخور سال...

- می‌خورم باشه..

- نه ببین نون رو بپیچون دور گوجه..نمک بزن بخور..

- می‌دونم چطور بخورم شهرزاد جان..

- نه خوب نمی‌دونی دیگه..ببین پوست گوجه رو نخوردی..

- این‌که سوخته..

- چون سوخته حیفه...لیمو بزن..نمک..بخورش..

- سوخته بابا..

- بذار من بخورم..

پوست گوجه رو خوردم..با نون.

- نمی‌خوای بری پشت در بچسبی به شیشه بگی: پیازم بخور؟!

با دهن پر خنده‌ام گرفت. سرم رو تکیه دادم به کاشیای دیوار و خندیدم...مرد فروشنده که نشسته بود بغل پیشخون و تسبیح دستش بود گفت گشنه‌ای هنوز عمو جان هستا...مهمون من به خدا.

منفجر شدم دیگه...چقدر ممکنه شکمو و اینا به نظر رسیده باشم حالا؟

سال سونآپ رو گذاشت جلوم.

خوش سیاه خورد.

سال به مرد گفت: بخواد باز براش می‌گیرم..داشتم بش می‌گفتم برو پشت در بچسب به شیشه بگو پیازم بخور..

مرد گفت:
یکی میاد این‌جا...از کجا بگو میاد..پولدار...پولداراااا...یه دس کباب می‌گیره..می‌گه نونش رو جدا بده تو پلاستیک..کباب رو خودش می‌خوره..به زنش نمی‌ده...نون رو می‌بره برای خواهر زنش...می‌گه خواهر خانومم نون زیر کباب رو دوس داره..

خوب مرد حسابی یه پرس بگیر ببر زنت و خواهرش بخورن

سال گفت: واقعا

من برای این‌که مادر عروس شده باشم گفتم: این کارا رو کرده پولدار شده.

کلا این جمله‌ائیه که همیشه این‌جور مواقع یاد گرفتم بگمش و به خودم بابت گفتنش بنازم.

خیلی مثلا بُلکم و زبون‌دارم اون وقتا.

حراف و سخن‌گو.

مرد خندید و گفت والا بخدا...سال بالخره غذاش رو تمام کرد..کبابی که برای بچه‌ها گرفته بودیم رو برداشتم..سال رفت حساب کنه و مرد تعریف کرد که یه مرد قد بلند اومد هفت هشت دس سفارش داد...گذاشتم تو نایلکس براش گف نههههههههه بابا این‌جا می‌خورم.

می‌گف کشاورزه...صبحونه‌اش دوتا مرغ...ناهارش نصف  بره...شامش ...
همه رو خورد و گفت بازم می‌خوام..گفتم نه هوا گرمه شکمت باد می‌کنه..برات خوب نیست...
رفت و شب برگشت گفت ناهار گشنه موندم رفتم جای دیگه خوردم...حالا شام برام مرغ کباب کن...

من فکر کردم شغال بوده طرف و بعد از شنیدن این طرائف الحکایاتِ و مستشهی النکات رفتیم تو ماشین...فکر کردم یارو حق داشته.

هنو گرسنه بودم من...جرات رو کردن نداشتم.
یه دس کباب هم شد غذا؟ کجای دلت بذاریش؟

حبک عذاب یا کباب

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 01:43 ق.ظ
مرد عبا فروش..عبای ساده‌ی بدون زری و پولک رو برداشت..با پارچه‌ی نرم خیلی لیزش و گفت این سایزته. سرم کردم. خوب بود.

سال گفت خیلی براقه..

مرد گفت نه نیست..براق‌تر از این جنس هم هست. و عبای براق‌تری نشون داد.

موقع حساب کردن مرد گفت: چون شوهرت سخت‌گیره خواهر بت تخفیف می‌دم..ماشالا بش با این سختگیریش..والا خوب تحملش می‌کنی.

سال گفت: من؟!

مرد گفت جای خواهرمه عیالت برادر...ولی خوب تحملت می‌کنه.


سال پول رو داد. دستم رو گرفت و گفت بریم.

تو راه به بوی فلافل  و خیار و اون بوی مخصوص بازار عربا دقت می‌کردم...
سال گفت چیزی می‌خوای؟

گفتم کباب.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 01:40 ق.ظ

خیلی دلم می‌خواد بش بگم:

چی داری می‌گی؟

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 01:18 ق.ظ
ر گفت:

منتظرم دستور بده و بش کتاب معرفی کنم.

این رو در جواب سال گفت که ر چرا نمیای این‌طرف برادر من. من باید دستور می‌دادم که چی می‌خوام. دستوری برای صادر کردن نداشتم. نگاه کردم به کتابا. یادم افتاد زمانی این‌جا برام جای آرام‌بخش و خوبی بود. جذاب بود. خودش، آدماش..ردیف ردیف کتاباش. حالا جایی بود مثل بقیه‌ی جاها. نه بدتر. نه بهتر.
چیزی نداشت که بم بده.
دنبال چیز خاصی نبودم توش.

‌ر سه چهارتا کتاب ایرانی کم‌حجم گذاشت روبروم.
- اینا خوبه.

ورقشون زدم. بعضیا رو پشت جلدشون رو خوندم. علاقه‌ای به خریدشون نداشتم. خیلی وقته کتابایی که ر پیشنهاد می‌ده رو نمی‌خرم...نمی‌خونم. بیشتر به حس خودم اعتماد می‌کنم و معمولا نتیجه‌ی بهتری می‌گیرم.

البته موضوع به این جدیتی که به نظر می‌رسه برام جدی نیست هم.
خسته شدم.

سال اومد طرفم و گفت کتابی برنمی‌داری؟

سرم رو تکون دادم نه.

- می‌دونی مثل چیه؟ مثل این‌که غذای خوشمزه‌ای بپزی و من لب نزنم.

- باید کتاب بردارم؟

- باید نه اما دوس دارم ..

- شاد باشم؟

- خوب اجباری که نمی‌شه..

- خیلی کتاب نخونده دارم..نمی‌خوام الکی زیادشون کنم..اینایی که داده ایرانی‌ان و ایرانی نه که نخونم..کم می‌خونم..الان حس‌ خوندن ندارم..

لپم رو گرفت..آروم قلقلکش داد.

- چوکولوی وراج.

خندیدم.

-من؟ وراج؟

ادام رو دراورد: آره تو..

بلند شدم دوری زدم..یه کتا چاق تک و تنها  افتاده بود جایی...یه کمش رو خوردم.

خوشمزه بود.

به سال گفتم این رو می‌برم.

ر به من نگاه نمی‌کرد. رنجیده بود.

من نبودم.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 01:03 ق.ظ

رفتیم پیش ر. با سال.

توی مسیر سال پرسید چرا حرف نمی‌زنی؟

- چی بگم؟

- از خودت.

خندیدم.

چای ریختم براش. قند گذاشتم دهنش: بخور.

از فنجون تو دستم قلپ قلپ چای می‌خورد و می‌روند و حس نمی‌کرد باید حرف بزنم.
راضی بود.

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 12:14 ق.ظ

دوربین امو روشن بود.
سر زن روی بالش بود.

پرسید: کجایی؟

زن گفت روی بالش.

پرسید چه نزدیکی این‌طور..موهات فره؟

زن گفت نمی‌دونم..

گفت: مجعده...موج داره..

زن گفت چه فرقی می‌کنه؟ موج‌ها و جعدهای به درد نخور

گفت می‌خوای بخوابی؟

زن گفت آره..چطور؟

گفت: چشمات خسته‌‎اس..

زن گفت برم؟

گفت:

بذارش و بخواب..زن گوشی را تکیه داد به جایی..چشم‌هایش را بست...
گفت: لالا لالا...لالا لالایی..

زن دلش خواست لبخند بزند. از فرط مهربانی، محبت یا خستگی بود که حتی نتوانست لبخند بزند.

چشم گذاشت روی هم.

گفت: بخواب ..

***

زن  بیدار شد دید و زمان طی شده را دید...خیلی وقت شده بود که خوابیده بود....دوربین آن طرف روشن بود هم.

پتو روی سر کشیده شده...خواب لابد.

گریه‌اش گرفت زن.

چه آدم‌ها تنها بودند.

دلش نیامد تا بیدار شدن آدم خفته‌ی آن طرف، دوربین را خاموش کند یا ببندد.
نمی‌شود زمانی کسی را پیدا می‌کنی که بالغانه تو را برای خودت می‌خواهد نه خودش..نه این‌که دوستت دارد که بتواند خودش را با دوست داشتن تو دوست داشته باشد..دوستت داشته باشد چون حس می‌کند دوستش داری...با حس عشقی که تو به او داری...نه...بی‌توقع و چشم‌داشت دوستت داشته باشد..نمی‌شود این‌جور وقت‌ها اسم رابطه کلی کثافت حمل نکند با خودش؟

نمی‌شود فقط دوست داشته شد؟ دوست داشت؟..نمی‌شود در مورد چیزهای نباید سکوت کرد؟..پایشان را وسط نکشید؟

نمی‌شود مُرد؟


یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 12:02 ق.ظ
رضا عطاران طنز رو می‌شناسه. کمدی رو. زندگی مردم رو. چیزی که از مدیریِ این اواخر متمایزش می‌کنه اینه که خودپسندی و اون فاصله گرفتن از بیینده و مخاطب که تو کارای مدیری حس می‌شه رو نداره. یا هنوز بش دچار نشده.
فیلمای عطاران رو باید با فیلمایی از نوع و سبک خودش مقایسه کرد. با سینما و کمدی ایرانی فعلی. کمدی عطاران رو نمی‌شه مثلا با مارمولک مقایسه کرد. با رده و دهه و کارایی از نوع خودش باید مقایسه بشه.
نمی‌شه مثلا با کارای فرهادی مقایسه کرد و ازش توقع داش که بره جایزه و ال و بل بیاره..و بعد بش گفته فیلم سطحی، زرد یا ..چیزهایی در همین معنا و مفهوم. باید دید که از یه کمدی چه توقعی داریم. اگه دنبال اینیم که درس زندگی و به قول مادرم"آموزندگی" بمون بده که این کار رو نمی‌کنه. این کار رو نمی‌کنه چون خیلی از فیلمای که ساخته می‌شه و هدفش اتفاقا همین آموزندگی دادناس در این کار ناموفقه.
 می‌شه پاشون با زن و بچه بشینی لبخندی قهقهه‌ای چیزی بزنی. توقع نمی‌ره خودکشی کنی پاشون از خنده اما خوبی فیلمای عطاران به اینه که قشری که می‌خواد در موردشون فیلم بسازه رو می‌شناسه.
آدم طبقه‌ی حساس رو و حساسیت‌هاش رو می‌شناسه. آدم نهنگ عنبر رو. آدم من سالوادر نیستم رو. اون قشر رو..ادبیاتش رو..نگاهش رو..تیپش رو..بی‌که توهینی کنه ، مسخره کنه یا دس بندازه با اون قشر شوخی می‌کنه و خصوصیات منفی و مثبتش رو حتی رو می‌کنه.
حداقل بی‌که توهین آشکاری کنه چنان که در دنیای طنز و کمدی این خیلی مرسومه.
عطاران می‌تونه از بازیگرایی که روی بازی خوب‌شون حسابی باز نکردی، یا توی نقشای جدی ندیدی‌اشون، و مهم‌تر این‌که اونا رو تو نقشای کمدی تصور نمی‌کردی یه کمدین خوب دربیاره.
حداقل تو اون فیلم و اون نقش باورپذیرن.
مهناز افشار رو ازش فیلمی دیدم که الان یادم نیس. ..کل فیلم رو دوس نداشتم تو اسمش برف و کاج داش. بازی‌اش به نظرم نچسب و نمایشی می‌اومد..تو نهنگ عنبر جا افتاده بود تو نقشش.
یکتا ناصر.
ندیده بودم ازش چیزی..زمانی یک سریال فکر می‌کنم. تو من سالوادور نیستم کامالا با نقش و شخصیتی که بازی کرد راه اومده بود. زار نمی‌زد رو تنش.
ویشکا آسایش. در ورود آقایان ممنوع و دراکولا- با تمام جملات دوپهلوی جسنی که عطاران دوس داره وارد فیلماش کنه و به نظرم از فرط تکرار به نوعی نقطه ضعف تبدیل شده نه نقطه قوت- و نهنگ عنبر کمدین خوبی به نظر می‌رسه.
در دراکولا ویشکا آسایش کنار بازیگر مورد علاقه‌ام ژاله صامتی تو صحنه‌ی رسیدگی به گربه دوتایی خیلی خوب از پس خلق یکی از خنده‌آورترین صحنه‌های فیلم براومدن.
ژاله صامتی/مژگان به گربه‌اش می‌رسه. خوب تب مد رسیدگی به حیوانات و گربه‌ها و فلان  تو شبکه‌های اجتماعی هنوز هست  و ویشکا که اسمش تو فیلم یادم نیست و فکر می‌کنم مرجان یا همچین چیزی بود زن کتاب‌خونیه..فرض رو بر این گذاشته که مژگان هم کتاب‌خونه و میاد می‌گه ناکاتا؟...منظور کافکا در کرانه‌اس..و حرفایی که بین‌شون رد و بدل می‌شه.
یا جایی که پدر ویشکا و شوهرش دعوا می‌کنن و پدر ویشکا دامادش رو با عصا می‌زنه و ویشکا کتاب بیشعوری رو پرت می‌کنه از بالا.جاهایی که دراکولا داره از محسنات زنش می‌گه: کتاب می‌خونه..موسیقی می‌شنوه و تصویر زنش با دندونای تیز در حال لذت بردن ازموسیقی به روی پرده میاد..این ریزبینی هوشمندانه‌اس که باعث خندیدن پای فیلم می‌شه.
وگرنه پایان فیلم دراکولا..حرف حسابش و این‌که چقدر در رسوندن چیزی که می‌خواس به بیننده برسونه موفق بوده ..همه‌ی اینا تو موفقیتش جای تردید داره.
فیلمیه که می‌بینی..پاش می‌خندی..گاهی با دوستی شوهری بچه‌ای خواهر برادری یاد صحنه‌هاش می‌افتی( و مقایسه کن با خیل عظیم فیلمایی که می‌بینی و اصلا یادشون نمی‌افتی) و بعد فراموش می‌کنی...و ممکنه اصلا فراموش نکنی.
مثلا هی دود کنیم سیامک انصاریش ..
این چیزاس که از رضا عطاران؛ رضا عطاران می‌سازه.

ممنون:)

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 11:29 ب.ظ

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:58 ب.ظ

یعنی لعنه عله روح رضا عطاران

یکی از کساییه که کافیه ببینمش جایی و خودم رو پرت کنم روبروش و نیشم تا ساعت‌های متوالی باز باشه همه‌اش...زندگی و کمدی رو خوب می‌شناسه و بلده...تو من سالوادور نیستم..هنگام تشکر از دست اندردارانِ برنامه‌اشون..و برنامه‌ی آقای علی‌خالی و..تا ظاهرش در مصاحبه‌ی فیلم من  سالوادر نیستم..

ابن الچلب...می‌کشدم از خنده.

یکی خودش و سیامک انصاری سگ...که هر چی بازی کرده بش میاد..از معلم تاریخ قهوه‌ی تلخ و روشنفکر میان بربره‌یان تا مواد فروش و معتادِ دراکولای عطاران..

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:51 ب.ظ

بذارید مانیتور لوب‌طوبم رو تمیز کنم میام  چیز خوبی می‌نویسم.

منتظر باشید.

وای ...وای...نم نم نم..نمک زندگانی...فردای زندگانی...جونم ...عمرم...آروم آروم دس بذار تو دستم...

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:37 ب.ظ

خوب حالا بلن شم دیگه برقصم..

رسید به جاهای کاباره‌ای خوب خوبش.

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:35 ب.ظ

اوه اوه دید...

بش بوکس و مشت زدن...

دید...

لابد مامانم اینا این‌جا سجده کردن.

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 06:31 ب.ظ
من فیلمای ایرانی سیاه سفید ندیدم هیچ وقت.

الان دارم می‌بینم.

از جم کلاسیک. نعمت‌اله آغاسی هست اسم فیلم نمی‌دونم چیه اما کوره و دوس دخترش نمی‌دونه که کوره و..بش سیلی زد..

اگه نت بود الان دوس دخترش می‌دونس کوره و برای این‌که ندونه که کوره و اذیت شه بش نگفته بود.

لابد مامانم اینا این فیلم رو اون موقع می‌دیدن..جایی که دختره به نعمت سیلی زد، و می‌‍گفتن: إیَ الحماره...ولچ عمی...عمی..اشگد ماتفتهم...خطایه..

و گریه می‌کردن.
احتمالا بابام سرش رو می‌کرد تو گردن مامانم: اتحبینی؟

( تعداد کل: 4267 )
   1       2       3       4       5       ...       86    >>