X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یکشنبه 4 مهر 1395 ساعت 12:07 ق.ظ

من یک هارد پر از فیلم داشتم. همه‌ی فیلم‌هام رو خودم دانلد کرده بودم..اونایی که دوس داشتم که بشینم سر فرصت ببینم. سال که دوس دارم یه چنگال تیز و داغ و سمی و گداخته فر کنم در تخمش الان و بپیچونم زدش به رسیور و سوزوندش.

عکسا از زمان تولد نانا و فیلماش که پرید...فیلمهام هم.

بذاره بپزه فیلم و عکسا بابا...خوب که چی یعنی حالا...هی بشین نگاه کن بله این‌جا کونم طاقچه‌ای بود الان تخت شده..این‌جا دماغم عین کیر بابام بود الان شبیه کیر شیطان شده...بابا به تخمم که همه چی پرید... اون چیزایی که باید ثبت شه تو دل و ذهن ثبت می‌شه...بعدشم هم می‌میری یه روز یکی از نوه نبیره یا حتی بچه‌هات چرا جای دور می‌ری همه رو می‌زنه دیلیت می‌کنه به یه ورشم حساب نمی‌کنه که مثا تو اون فیلم می‌دویدی و می‌گفتی ازم فیلم نگیر می‌گم..نه تربیت داری نه خونوادگی...

یا مثلا رقصیدی تو ساحل یا تو بیابون یا ...

کوتا بیا بابا...بذار بسوزه بره راحت شیم عمی.

اما فیلما رو حالا چطوری باز لیست کنم دانلود کنم..

سال کرم داشتی بزنیش به ریسور ..؟!

اومد دس گذاش رو مچ پام رف بالا...تا زانوم رف که لگد پروندم..فکر کرده عمل کردم نمی‌تونم روش...

نوازشم کن..نوازشم کن..اگه دوسم داری تو خواهشم کن

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 01:03 ب.ظ

یه زن همسن خودت برمی‌داشتی حداقل درکت می‌کرد. تف نمی‌کرد بت.

نوازشت می‌کرد.

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 01:03 ب.ظ
خو تخصیر خودته صبوری..تو سن تو باید به دین و ایمون و دعا اینا ر بیاره انسان نه زن سی ساله.

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 01:02 ب.ظ
به قول این زن‌های تهرانی تو بیمارستان: نتونسته با زنه آی لاوو یو بشه.

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 01:01 ب.ظ
خلاصه ماجرای صبوری در حد تف پیش رفته.
زنه تف کرده تو صورتش پولش رو برداشته اُ رفته  و ماجرا تموم شده.
صبوری دچار شکست عشقی شده.
نزول روحی روانی.

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 12:42 ب.ظ

خواهرم مرده از خنده پیشم. می‌گه مدتی که شوهرش نبوده و این رفته بوده خونه‌ی آقام ممد هم می‌اومده چون فامیلای آقام هی می‎‌اومدن دیدنش و فلان... می‌گف می‌نشسته جفت مورتون تو هال اُ چون هم مهمون می‌اومده بابام رو ببینه بابام قهوه زیاد می‌داده و هر بار مورتون به ممد می‌گفته نگا کن ته فنجون مثلا حاجی کاظم چی افتاده ...

ممد یه چی تو گوش اون می‌گفته و اینا می‌خندیدن..تا خواهرم می‌گه تو آشپزخونه بوده شربت هم می‌زده که شنیده ممد به مورتون گفته ک... تپل افتاده توش...نگاش کن اینا...گرده..اینم خطش و مورتون قهقهه می‌زده و با دس می‌کوبیده رو زانو از خنده...فنجون کی بوده این؟

صبوری...یه مرد مسنی که وقتی آقام نمی‌ره مسجد پیش‌نماز بشه جاش وامی‌اسه..
بعد بابام اومده اینا رو دیده فکر کرده مثلا جدی اینا فال می‌گیرن و اینا...و اعتقاد دارن کلا به چیزی...برگشته نصیحت که اینا دَجَله و طالع‌بینی حرامه فقط استخاره با قرآن اونم پیش آدم متعبر درسته ....و پیامبر گفته کذب المنجمون ....
اینام خنده رو نگه داشتن به فنجون صبوری نگاه می‌کنن و سر تکون می‌دن که یعنی درسته..بابام که رفته فنجون سعدونی رو چک کردن...یه بدبخیته میاد از مسجد اعانه می‌گیره وفلان..
مورتون گفته این  تخم سوراخم نیفتاده توش....یریه فنجونش مثل شانسش...
خواهرم هنو داره می‌خنده به چیزی که افتاده تو فنجون صبوری.
صبوری یه صیغه‌ی سی ساله کرده تا زنه لباس دراورده و صبوری  اومده بش دس بزنه  پیسسست باد خالی کرده اُ وا رفته و زنه تف کرده تو صورتش پولش رو گرفته رفته..
اخبار از طریق عزیزی به بابام منتقل شده که درددل باش کرده صبوری که چی داری بمون بدی ...ولک آبرو نموند برامون...عزیزی کمر سفت کنه مسجده احتمالا.
نمی‌تونم بگم بابام خیلی ناراحت بود.
لابد دلش خنک شده از دست صبوری...تو دلش  گفته شاید:
جهندم ...فک کردی کونش رو داری تو این سن صبوری؟  گوزو.

کجا ببرم عمل کنم تو رو؟

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 09:10 ق.ظ
رفتم تو باغچه.

به عباسی اشاره کردم بیاد.

اومد: سلام خانم مَهنز.

این یکی حتی دال مهندس رو تلفظ نمی‌کنه. بقیه‌ها می‌گن مَهندز. این یکی حوصله‌ای برای تلفظ د هم نداره.

- سلام عباسی...چقدر می‌گیری باغچه رو شخم بزنی؟

سرک می‌کشه باغچه رو ببینه..در باغچه قفله..تکون می‌ده در رو که بیاد تو..چادر لیز می‌خوره می‌ذارمش رو سرم باز...اگه سال بود می‌گف روسری یا شالت کو..گیره هنوز به این چیزا.
-إی قلفه خو.

- قفله آره...چقدر می‌گیری؟

دونه تسبیح رد می‌کنه: والا مو برا باغچه‌آی ای‌قدر دویس ای‌گیروم.

تو دلم می‌گم باشه بشین روش تا بت دویس بدم. می‌گم خو باشه دستت درد نکنه...زیاد می‌گیری نمی‌‍صرفه برام

می‌خنده...دندوناش جرم داره..: چقد می‌خِی بدی مِی خانم مهنز؟!

- پنجاه

بلند می‌خنده.

تو سایه صبر می‌کنم خنده‌اش تموم بشه..
- پنجاه؟! ببشخی خانم مهنز..اما زِن‌ها نه انصاف دارن نه دلشون إی‌سوزه...پنجاه پیله؟! خیلی کار دُره إی زمین..
خیلی الکی و بی‌ربط به لحنی که عباسی ازم پرسیده پنجاه پیله از خودم می‌پرسم: خر إی‌خره؟!...همی‌طوری. عادت دارم این رو بپرسم از خودم هی.

- کاری نداره عباسی..سختش می‌کنی..هر سال خودم شخمش می‌زدم با بیلچه..زمینش نرمه...امسال نمی‌تونم خودم...مهندس هم وقتش رو نداره...دویس تومن که حرومه بدمت..

- خو چقَ می‌گی خانم مهنز؟

می‌دونم پنجاه رو خیلی کم گفتم...اما دویست هم نمی‌دم بش.

می‌خوام صد تا صد و بیس بدم..اگه خودش رو بکشه تازه‌اشم.

- با مهندس هماهنگ کن ...

- خُت فرمانده‌ای خانم مهنز...همه چی دس خُته...همه چی دس شما زنایه... به مهنز هم خُت دستور إی دی...

- عباسی زیاد حرف می‌زنی...عصر میای شخمش بزنی یا نه؟

- ها

- دستت درد نکنه..وقتی دیدی پیکاپ مهندس اومد بیا...

- باشه...خانم مهنز چای خو دُری؟

- ها بابا داریم ..چه خبرته...جنگه؟! هفته‌ی دفاع مقدسه جو جنگ گرفتت...؟

می‌خنده خیلی.

- خانم مهنز والا می‌ریم تو خونه‌هایی یه لیوان اُو نی‌دن دسمون..
- عباسی آب و چای رو همه می‌دن...تو آروم نمی‌شینی...هی کود کش برو...بذر کش برو...قیچی باغبونی...جالی شرکت...هر چی از شرکت بلند کنی حلاله...

- وُی رَمت به خاک مرده‌ت خانم مهنز...إی چیایه مهنز سیت گفته؟

غش کرده از خنده.

- عباسی فقط عصر نیا که بدونم بات...سلامت نمی‌کنم دیگه و چای هم نمی‌دم پسرم بیاره برات...چن بار گفتی میای و نیومدی..این‌بار خودت و قولت..می‌خوام ببینم قولت چقدر شرف داره

- خه‌دمتیم خانم مَهنز..

- برو به سلامت.

 می‌ره و چندبار برمی‌گرده با تسبیح دست بلند می‌کنه...شلنگ رو می‌گیرم رو خرزهره‌ی بیرون بغل سطل آشغال.

عدنان بندری با وانتش رد می‌شه.

اشاره می‌کنم...در قفله..

 می‌ایسته:
- چی داری عدنان؟

- خیر خدا زیاده‌ن ...همه چی داروم

- سیب‌زمینی بده..بادنجون...
عباسی میاد: عدنان نارنجیا چنه؟

- کدوه...تو نی‌شناسی...لری.

عباسی می‌خنده: تو بندر اینایه می‌کاری؟ إی‌شناسوم..کدو حلواییه...

- ها عباسی..کدو حلوایی...برو دیر واسا نخوره بت بُپاشی از هم بگی بندریا زدنمون...خو شما دنبال دعوایید نه

عباسی می‌خنده: نه نی‌گوم..
برام سوا می‌کنه عدنان..روم رو می‌کنم طرف دیوار نمی‌بینن..پول رو از لباس زیرم درمیارم..می‌دمش بش...دس دراز می‌کنم عباسی می‌دوه میاد پول رو می‌گیره می‌دش به عدنان... می‌گه ناخوشه ...خودش کیسه رو رد می‌کنه از رو در.

عدنان پول رو می‌شماره..می‌بوسه می‌ذاره رو پیشونی و بعد تو جیب...فکر می‌کنم بدونی کجا بودن عدنان بیشتر می‌بوسی...اگه سال بود گوش‌آویزم می‌کرد برا این فکرم.

عدنان می‌گه: زنِ مهندس، سبزی تُوروشی اوردیم بیاروم سیت؟
- نمی‌دونم...فکر نکنم بتونم درست کنم..

- خدا شفا بده دده

عباسی می‌گه: ناخوشه، ادامه می‌ده:
- خانم مهنز از چشمه...وقتی اومدی بت گفتومه سبزیاته قبل خوُت نِیار...اول باغچه‌یه کاشیت ..گله اُ سبزی‌اشه را انداختی ُ  بعد اومدی...هر کی هم رد می‌شد می‌پرسید اینا خو نی‌ِمده خونه‌یه سبز کردن...چشم تو قرآن هس خانم مهنز..مو یه ملا  إی‌شناسوم ..تو نه سالگی خانم مهنز گم می‌شه ده روز..تو مشهد پیداش إی‌کنن...بعدش چشم حق پیدا می‌کنه...برات زندگی‌اته إی‌خونه...تو کمپ داوودی می‌شینه...

فکر می‌کنم از برکات کون دادن به افغانیا لابد به شهود رسیده.
می‌گم دستت درد نکنه...یعنی لازمش ندارم.

می‌ره این‌بار پشت سرش رو نگاه نمی‌کنه.

می‌شینم رو لبه‌ی باغچه...دلم می‌خواد درست شی باغچه...کجا ببرم عمل کنم تو رو؟



شنبه 3 مهر 1395 ساعت 08:12 ق.ظ

برای خودم دوست‌هایی دارم. الحمدلله کتاب‌نخون و فیلم‌نبین.

با هم در مورد بچه‌ها حرف می‌زنیم که رفتن مدرسه.. در مورد گیاهای کوچیک که تخمشونو آب میاره و چیزای قشنگی ازشون درمیاد نارنجی شکل..آبای که از بغل سنگ می‌جوشه و می‌ره زیر درختا. از این‌که بچه‌هاشون صداشون می‌زنن عمه یه وقتی. در مورد یاسا..و برگ‌ها و پرنده‌ها و ابرا  و آسمونا...آدمای شبیه هم هر جای دنیا باشن هم رو پیدا می‌کنن.

بچه‌هاشون صداشون می‌زنن ماما. گاهی صداشون می‌زنن عَمَه...می‌خندم.
به هم غذا یاد می‌دیم.

عکس رب‌هاشون رو می‌ذارن که می‌ندازن.
عکس بچه‌هاشون رو که کون لختی و دودول‌بیرون اومده تو حیاط با شلنگ مشغول حمومن. عکس آبله‌مرغون بچه‌هاشون و من خوشحالم مثل سال‌ها پیش که دانش‌‍آموز نیستم دیگه.

و معلم هم نیستم و برای خودم دوست‌هایی دارم که کتاب‌خون و فیلم‌بین نیستن الحمدلله..و برایم عکس کدوی بیرون زده از فنس می‌فرستند.




شنبه 3 مهر 1395 ساعت 07:49 ق.ظ

خواهرم وقتی آشپزی می‌کند چیزی می‌خواند.

صدایش خوب است.

چیزهای سنتی قدیمی می‌خواند.از بدیع‌زاده و بسطامی و بنان و شجریان صدالبته. عربی هم کم می‌خواند از ورده‌الجزائریه..و عبدالحلیم.

کمی در را باز می‌گذارم که صدایش برسد به من. نمی‌گویم بلند بخوان. اگر بگویم احتمالا نمی‌خواند دیگر.
مادربزرگم می‌گفت پدرم چیزی می‌خوانده موقع تعمیر موتورش و عمویم همان‌جا خودش را به خواب زده بوده.تا بالاخره به بچه‌هایش می‌گفته ساکت شوند صدای عمویشان را بشنود.

عمویم توی همین روزها کشته شد.
در را با نوک پا بیشتر باز می‌کنم.

دارد می‌خواند: باد خزان وزان شد...چهره‌ی گل نهان شد..

اگه دلتون خواس.


شنبه 3 مهر 1395 ساعت 07:38 ق.ظ

روی تخت دراز کشیده، صبح، دیدم که یکی‌اشان موهای دختر را سیخ بسته بود بالای سرش. مثل قله‌ای تیز. مقنعه‌اش کوتاه است و صورتش کوچک و غیرگرد..هیچ این بستن موها به‌اش نمی‌آید.

دنبال ناخن‌گیر بودند. تازه امروز یادشان افتاد. دم صبح.
رفتند و بلند شدم قبل از رفتن دختر را ببوسم.

نرسیدم..در حیاط را که باز کردم دم سمند را دیدم که حول خودش پیچید و دور شد..پسر هم نبود و مرد.
و خواهرم.

خواهرم رفته بود مدرسه. روز اول مدرسه را کنار دخترم باشد.
فکر می‌کردم باید موهایش را دو طرف گوشش می‌بافتند.

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 12:20 ق.ظ

چند روز پیش دو فیلم ایرانی دیدم.

بیخود و بی جهت و استراحت مطلق

اولی پانته بهرامش خوب بود

دومی سعید صالحی‌اش.

کل فیلم‌های ایرانی که داد زدنه. هی آقا اُ ۀآقا..فک کنم دلم نخواد باز فیلم ببینم.

یا حتی بنویسم


خدا و آدما یادشون می‌ره وقتی از لبه‌ی پرتگاه می@خان نجاتتت بدن قبلش توی هموون لبه‌ی پرتگاه چی کشیدی و چی شدی....منت نذارید...خیلی خوش نمی گدش به ما اونجا

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 12:15 ق.ظ

درد دارم حالا

بعد از عمل ایناولین باره که این‌همه درد دارم.

باز همون جاهای قبلی درد دارم. که دکتر گفته بود حفره‌ی مرض بود...پهلوی چپم...پای چپم...بله پای چپم درد می‌کنه...سال که می‌گه کیسه‌ی آب گرم می‌خوای می@تونم بش بپرم...و گلوش رو بجوم...می‌تونم قشنگ دندونام رو فرو کنم رو گلوش و ناخونام رو تو صورتش و بکشم تا پایین...
کیسه‌ی آب گرم؟

عمل کردم و اون شبای سیاه رو گذروندم و اون شبایی که در زندگی‌ام بی‌سابقه بوده درد و سختی‌اش که باز کیسه‌ی آب گرم ببندی بم.

نکنه باز عمل شم؟

اگه باز بدنم توده تولید کنه چی؟

اون وقت باید عمل شم باز؟

خودم رو می‌کشم این‌بار.

نمی‌بخشم بدنم رو دیگه که بخواد اذیتم کنه. مصمم برای این کار.

شنبه 3 مهر 1395 ساعت 12:10 ق.ظ
وقتی گریه می‌کنم نمی‌خوام کسی من رو ببینه. پیش بقیه گریه نمی‌کنم. از ترحم و دلسوزی نفرت دارم. از دوس داشته شدنای موقعِ درد هم.

دوس ندارم بدبخت به نظر برسم.

به درک که دیگران می‌گن دوسم دارن. باور نمی‌کنم.

وطیفه‌ی من اینه که باور نکنم. عشق هیشکس رو به خودم باور نکنم. اما نشون بدم که باور می‌کنم که دیگران در پی اثباتش و زر زرای این‌طوری برنیان.

اصلا مهم نیس دیگران چه غلطی می‌کنن راسش

سرشب تب کردم..خیلی تب کردم..

از ظهر نتونسم چیزی بخورم..پاشویه نبود کسی من رو بده...وقتی توی بخش بستری وبدم پرستارا از خواهرم می‌خواستن پاشویه بده من رو که بیاد پایین...

مسکن نخوردم

از مسکن خسته شدم

سه سال پیش مسکن خوردم تا حالا و الان کلیه‌ی راستم سنگ داره

اگه بخوام از این به بعد کلسیم بخورم خطرناکه

ری تخت بد و فیلمی گند و گه فرانسوی می‌دیدم...که نمی‌دونم چرا قطع شد...باز برگشتم بیارمش که یکی از فولدرای عکس توی کول دیسک باز شد..عکسای قبلا بود...

عکس بیس و پنج سالگیم..

با موهای رنگی و چشمای درست خیلی غمگین...عصری که اون عکس رو گرفتم یادمه..تو باغچه بودیم..

حسم دقیقا یادمه

من هم یه زمانی بیست و پنج ساله بودم و غم‌هام هزار ساله بود...

آه خدایا چقدر از همه چیز متنفر بودم

چقدر می‌تونستم صورت سال رو با استیک کوب بکوبم تا له بشه

خوشحال بودم که دوسش ندارم..آدم خوبیه...و دوسم داره..و اگه بمیره می‌افتم به گه خوری...تنها کسیه که تو دنیا دارم اما خوشحال بودم که دوسش ندارم

واقعا با دوس نداشتنش حالم بهتر می‌شد..می‌تونستم انتقام آروم و بی‌صدایی ازش بگیرم...انتقام زمان‌هایی که دوسش داشتم و محبتش رو ازم دریغ می‌کرد..زان‌هایی که جوان بودم و به‌اش احتیاج  داشتم...حالا نیستم

به‌اش احتیاج ندارم و به جوانی و خامی و بی‌تجربه‌گی سابق هم نیستم...می‌تونم بابت دوس نداشتنش از خودم راضی باشم.و بذارم که آدم‌ها از خودشون بپرسن چی کم داره این زن.

بپرسن چی این زن رو دوس داره این مرد؟

روی رو تختی خاکستریم خوابیدم...رنگ رنگی رو برداشتم...برایم چشمم شلوغ بود.

یه دودی پهن کردم.

آرامش بخش و خنثی.


جمعه 2 مهر 1395 ساعت 11:58 ب.ظ

دیروز ظهر دخترا پایین  تخت فیلم می‌دیدن. من روی تخت. سرم درد می‌کرد..اتاق تاریک بود و خوابم برد کمی..یه لحظه شاید...حس خفگی بم دس داد. گفتم چراغ رو روشن کنید...تقریبا داد زدم.

انگار سقف اومده باشه رو دلم.

خودم رو دختربچه می‌دیدم..تو زمین روبروی خونه می‌دویدم...لاغر و کوچیک و سبزه و مو بلند...بدنم سالم و دخترونه بود..وقتی توی شکم مادرم بودم بدنم سالم بود...وقتی می‌دویدم با زیبا...آره اون موقع‌ها وقتی از مادرم و پدرم می‌ترسیدم

من خیلی از پدرم می‌ ترسیدم

من چقدر از پدرم ترسیدم...

اون موقع‌ها بازی‌امون پیرزن کجا می‌ری بود...

اون روزها من سالم بودم...چیزی از درد و مریضی و غم‌های مسبب این دو نمی‌دونستم...غم‌های خودم رو داشتم اون موقع

چرا خونه‌امون قشنگ نیست..چرا تمیز نیست..چرا مادرم..چرا پدرم..چرا خواهرم..چرا برادرم...چرا مردم...چرا دنیا...

زندگی بدی داشتم ...اما توش می‌دویدم..بازی می‌کردم...هیچ دوس ندارم به بچگی برگردم...برای خودم می‌خوندم..می‌نوشتم..

تنم رو تصور کردم..

عریان توی حمام...کوچولو...با ساق پاهایی باریک...با چشمایی بادومی و درشت...تنم پاره نشده بود...مثله نشده بود این‌طور به دست این و اون...

توی تخت پشت سر دخترا گریه می‌کردم...

بی‌‍صدا. فیلم کمدی می‌دیدن...سرم از درد می‌کوبید...

گفتم چراغ رو روشن کنید.



جمعه 2 مهر 1395 ساعت 03:15 ب.ظ

عقلای قوم تذکر دادن:
چرا این‌قدر بی‌ادب می‌شی؟

جواب من: أشتهی.

به قول بچگیای نانا: أَشهی.

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 03:07 ب.ظ

تحمل می‌کنی من رو خیلی؟

خو تحمل نکن به تخم بچه‌ام.

به شاش دخترم.

به عن شوهرم

و به زیبایی خودم.

والاااا

بابا ...ما هر چی رو که باید می‌کندیم کندیم...

همه رو.
انداختیم تو قوطی دور.

عین تو که دس به کندنت خوبه

محتویات کندن ما البته با تو توفیر داره.

تو بغل زنت بکَن تو.

امنیت زندگی‌ات تهدید نشه یه وقت.
بغلش کن اُ بگوز. سفت ها...سفت. تا حدی که چونت پاره شه.

بعد بمیر.

بمیر عامو.

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 03:05 ب.ظ

و تو هر بار می‌رینی.

به قول گلستان تو خروس:

برین که خوب می‌رینی.

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 03:02 ب.ظ

کاش وبلاگهیا جی‌میل یه دکمه‌ی شیشکی داشت.

یه جی‌میل رو که می‌خوندی فشارش می‌ دادی می‌رسید جوابه به اون که باید.

چسوی دروغگو

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 02:53 ب.ظ

بله جی‌میل چس این بود. اسم دخترت رو بذار رُمیتا.

بعد از لرا بپرس رُم یعنی چی.

بابا زن و زندگی..

دفعه‌ی بعد درست می‌توپم بت که یعنی کون‌لختی علمت می‌کنم این‌جا.
دور باش ازم. سگ.
من بت گفتم بذار شهرزاد؟

می‌ذاشتی چس‌زاد به من چه.

1

اون علامت شست رو چسبای زخم یادته؟

وقتی این رو دیدم بلندش کردم برای شعر و محتواش و تو.

بابا برو جلق‌های نهان بزن...البته در این مورد با هم حرفی نزدیم اما شک ندارم اهلشی. خیلی از مردا تا خلافش ثابت نشده این‌کاره‌ان.

خیلی از زن‌ها هم البته.

اشکالی نداره و نوش جون همه اما دور از من و مثلا با تصور عمه خاله مادر خواهر و ایناتون.

کل‌تون رو شناختم دیگه جلق‌زن‌ها.
نمی‌دونم چطور بچه‌دار می‌شید..کی می‌ده به شما اصن؟
لابد زن بدبخته یه دوری وهم مردی‌تون گرفتتش اسپرمه رسیده به تخمک..وگرنه سر و ته که خواجه و سفله‌ایید.

از اون آبی که تو دشویی می‌ریزید هم کم‌ترید.

می‌گم با تو این یه قلم نرفت اما مطمئنا کمی شل می‌گرفتم می‌رفت.

پس تا با اسم و رسم اصلی و شماره تلفن و آدرس و اسم زن و زندگی یاروت نکردم این‌جا جمع کن برو رو کون مادرت پهنش کن مثلا

یا تخم بابات.
یه زمانی سفله‌پرور و سفله‌جو بودم.

حالا می‌رینم با حول و قوه‌ الهی به هیکل کسی که فقط پارس کنه طرفم. پروژه‌ی گاز گرفتنه رو که می‌پیچونم با امتنان لای همون کتابا و فیلمای پیشنهادی‌ات می‌دمش مشغول شی باش.
زن و زندگی.
اسم یه وبلاگ هم می‌شه. بذارش اسم وبلاگت رو همین.
تنم رو عمل کردم..مخم رو که نه.
قلبمم عمل کردم البته.

محتویاتش رو.

انشاءالله.
چن وقت دیگه محرمه..برو چنتا ضجه بزن مثلا دردی که رسید بت از ما خوب شه.

چه فیملی چه ادایی.

یعنی آدم عنش می‌گیره از شدت احساسات.

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 02:49 ب.ظ

جیش دارم ودل‌درد و دارم یک جی‌میل چس می‌خوانم.


 ‌

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 01:17 ب.ظ
الان تب دارم و احساس می‌کنم تو بدنم خالیه.
یعنی فضای تو بدنم خالی از انرژی و جونه. نمی‌تونم بشینم تو تخت  یا دراز بکشم. کلافه می‌شم. حوصله‌ام سر می‌ره و افسرده می‌شم. باید بلند شم غذا بپزم. آشپزی حالم رو خوب می‌کنه.
بخور بذارم.
بوی خوب هم حالم رو خوب می‌کنه.
اما تب دارم و سردمه الان.
اامروز جو گرفتم و حس کردم قوی شدم. ظرفای شام دیشب رو شستم و کمک کردم به خواهرم مرغ رو درست کنه.
حالا هی سردمه.

از سینی مرغ قبل از رفتن تو فر وقتی به این مرحله می‌رسه خوشم میاد. این‌طوری با سبزیجات بی‌نظمش.

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 01:05 ب.ظ

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 12:15 ب.ظ

پیام دوم بابام به من

شهرزاد جان از حال خود خبردار کن.

خوب چه کسی را پدر؟

که را؟


جمعه 2 مهر 1395 ساعت 12:11 ب.ظ

ادبیات پیام بابام به من: 

شهرزاد جان به مادرت تماس بگیرید.

به قول اون جکه

چشم پدر هم اکنون سوار بر اسب سفید خود میشوم و به سوی مادر خویش می شتابم.

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 11:23 ق.ظ


دیروز مقلوبه‌ی ماهی درست کردم. برنج عطر ادویه و سبزی تازه‌ی ماهی رو گرفت. ماهی زیرش آروم آروم نرم شد و وقتی برش گردوندم تا به خودم بیام پوستاشم مصرف شده بود.

خودم برای خوردن دست‌پختم دلم تنگ شده بود.




فرانَک

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 10:54 ق.ظ
نمی‌تونم بگم خیلی خوب و سرپام.

می‌تونم بگم بهترم.

شُکر.
مثلا همین پریشب رفتیم پیش آب، یه جایی همین دوروبرا. بعد با این‌که کلی گرم بود و فلان من سردم شد و رفتم تو ماشین. لرزم گرفت و مسیر برگشت خیلی به نظرم طولانی و خسته‌کننده اومد. هنوز نمی‌تونم بگم شیرجه زده‌ام وسط زندگی و مشغول رتق و فتق و اینام.
اما خوب روبه‌راه‌ترم.

دیروز نشسته ماهی درست کردم..مقلوبَت سمچ.
خواهرم برنج رو پخت و ماهی رو خودم درست کردم. بیشتر برای سال که ماهی رو از کسی قبول نمی‌کنه. نمی‌گه چیزی البته. نق و غری نمی‌زنه اما می‌دونم ته دلش دوست داره خودم بپزم. ماهی حلوای خوبی هم بود. روز قبلش عصر رفته بودیم از جبار گرفته بودیم.
یه دونه از تیغای ماهی‌های نیزه که برای اونایی که شکم‌پر نمی‌خوردن جدا سرخ کردیم، رفت زیر ناخن انگشت شستم. تا الانشم درد می‌کنه فشارش بدم؛ اما وقتی حتی پوستش خورده شد و سال بعدش اومد کف دستم رو بوسید گف چوکولو؛ این دستات به قول بچگیای بن جادوییه..
خوب زندگی یه چیزای این‌طوری داره دیگه.
زیر لحاف بوی سبزی تازه‌ی ماهی و سیر و ادویه و پیاز و تمر هندی و لیمو طبیعی و فلفل قرمز و سیاه تازه می‌داد لباسام و موهام و تنم..بوش رو تو خودم دوس دارم. یاد مامانای هم‌کلاسیای دبستانم می‌‌افتم. بوهای این‌طوری می‌دادن و چون با دختراشون مهربون بودن و می‌بوسیدن‌شون برای من این بو امنیت‌آور و خواب‌بیاره تا هنوزشم...
انگار تو سرما بری تو بغل مامانی که هیچ‌وقت نرفتی.
همیشه دوس داشتم مادرم لباس نخی گل‌ریز پوشیده باشه و بغلم کنه و این بو رو بده.

نشده بود دیگه...
حالا خودم نانا رو صدا می‌زنم..موهاش پخش می‌شه زیر بینی‌ام می‌گه ماما بوی خوشمزه می‌دی..بوی خودت..بش می‌گم خیلی وول نخوره جای بخیه درد می‌گیره.
می‌گه هر چی تو بگی رئیسم.
یه جور حسِ کوفتگی تن‌کش‌بیارِ ظهرِ پاییزی داره تنم که همون‌طوری نانا تو بغل، خوابم می‌بره از دستش.
عین گربه‌‌ی خوب ماهی خورده و راضی مالونده می‌‍شه بم.
- ماما تو بوسی هستی؟

- نه

- لوسی هستی؟

-نه

- بیاض هستی؟

-نه

- پس کدوم یک از گربه‌های مایی؟

- نمی‌دونم

- می‌شه یکی‌اشون باشی؟

- باشه

- اون قهوه‌ائیه که خیلی تپل و نرمه..

- باشه

- شبیه گارفیلده...پسره ها ماما...ولی اون بشه تو؟

- بشه من.

- ماما گربه‌ها اون‌جاشون رو می‌لیسن

- خاک بر سرشون

- نه ماما نگو...چون باید این کار رو بکنن ..بن می‌گه برای تمیزی و سلامتی‌اشونه

- باشه...تو و بن که کشتید از بس زندگی گربه‌ها رو بررسی کردید

- ماما آدما هم اون‌جاشونو ...
- هیسسسس...بخواب...

- ماما اون قهوه‌ائیه دمش خیلی کلفته..پسره..همون که تویی...خیلی تخسه...مغروره..ماما...شکموئه...ماما؟!

- بله

- باز چاق می‌شی؟

- مگه نیستم؟

- مثل قبل خیلی تپل نیستی...

- به‌خاطر عمله..صبر کن..باز می‌شم

- بشی عین توپ؟

- نه چرا بشم..دوس ندارم

- عین کیک خامه‌ای قهوه‌ای پر از خامه سفید

- نه

آه می‌کشه.

- حیف تو چاق‌ترین آدم خونه‌مون بودی..من و بابا و بن که چوب کبریتیم

- هنوزم هستم..هر چقدرم لاغر بشم باز از همه‌اتون چاق‌ترم

- ماما باید بتونم با سر برم تو شکمت و باز برگردم سر جام عین قبلن‌ها..

- اصلا دوس ندارم

- پس یه کم چاق می‌شی باز...؟
دستاش رو به حالت التماس زیر چونه‌اش تکون می‌ده: ارجوکی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی

- آره

- ماما

- نانا برو بیرون سرم درد گرف

- ماما..

صدای بن میاد:

- احمق نمی‌دونی ماما مریضه...چقدر حرف می‌زنی..اندازه‌ی موهای سرت وراجی

- ماما بن بم گف احمق

- بن نگو بش احمق

- ماما من چی بش بگم؟

- برو بیرون نانا...سرم گیج می‌ره

- بگم فرانَک؟!

می‌خندم.

اسم یکی از دوس دخترای لو رفته‌ی بن فرانک بود..اینم دس گرفته. به‌خاطرش کلی از سال تنبیهات غیربدنی شد و محرومیت کشید. تازگیا از محرومیت و حصار اومده بیرون.

- نه اصلا..
- باشه.

می‌ره بیرون صداش رو می‌شنوم: فرانک..ههه...فرانَک...ههه

صدای نعره‌ی بن رو می‌شنوم.
در کوبیده می‌شه. داد می‌زنم: سااااااااال.

می‌ره براشون.

گوش‌کیپ‌کن‌ها رو می‌ذارم گوشم خوابم ببره مثلا.

چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 12:16 ق.ظ

محیط اون تو برای شما مناسب نیس..

چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 12:10 ق.ظ

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 11:59 ب.ظ

دیروز مادرم برای این غصه می‌خورد که :
شهرزاد با خودم می‌گفتم دختره بیس چار ساعت لری حرف می‌زد...یاد گرفته بود و دسمال بازی‌اَم می‌کرد...غصه‌اش شده بود که دختره هر جا می‌رف لهجه‌اشون رو یاد می‌گرف و برام مثل زن ف حرف می‌زد..مثل فلانی و بهمانی و موقع عمل من گریه می‌کرده می‌گفته شهرزاد مادر کی ادای زن ف رو دربیاره حالا..کی لر بشه برامون مادر.

مینا می‌گفت نمی‌دونستیم از دست ضجه‌هاش و این حرفاش بخندیم یا گریه کنیم

طوری‌که زن بیت پور رو دیده به قول خودش یاد من افتاده گریه کرده.

مردم مثلا هیفا وهبی رو می‌بینن یادشون می‌افتن من زن بیت‌پور که هر جا می‌ره دسمالاشم می‌قبره و دختراشم از دسش عاصی‌ان که لازم نیس تو هر عروسی‌ای حالا هی دسمال بالا سرت بتابونی..
بعد دیروز گفته بود جون من یه خرده برامون حرف بزن باورم بشه هستی پیشمون..گفتم نیتروم...دردوم ایا.
برای اولین‌بار چه اتفاقی افتاد؟

بابام بغلم کرد...خندید.

مرده بودم از خجالت.

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 11:03 ب.ظ

بعدازظهر بود که خواهرم حیاط رو شست. رو چهارپایه نشستم و برای اولین بار انگار بود که دیوارای آجری رو می‌دیدم که با اسپری مشکی ساکن قبلی روشون چیزی نوشته بود...و دیوارای بلوکی انباری...
خواهرم اون زنگوله‌ای که وقتی تازه اومده بودیم این‌جا و حتی نمی‌دونستم نانا رو باردارم از جایی خریده بودم و گذاشته بودم دم در آشپزخونه که هر وقت در باز و بسته شه صدای گله بیاد و بز و بز و بزغاله رو برداشت از زیر پلیت. چهار ساله همون‌جاس...چهار سال؟ نمی‌دونم. از اردیبهشت نود و دو.

کارگر سال گذاشته بودش اون‌جا و هیچ وقت باد نمی‌رسید بش که صدا بده...

حالا گذاشتش رو طناب..قدش از من بلندتره و روی نوک پا ایستاد برش داشت...باد وزید...جلینگ جلینگ زنگوله‌ها بلند شد...به خواهرم نگاه کردم خندیدم.

بم نگاه کرد خندید...گفت چه انتخاب بامزه‌ای...از این نی‌ها و لک لک‌های چینی/ژاپنی نگرفتی...

- نه...مگه تو چینم؟
یادم افتاد خونواده‌ی سال دستم  سر این زنگوله دست گرفته بودند برام و گفته بودند چوپون شدی و کو گله‌‎ات و هی اون گردلیای گِلی و زنگوله‌ی مسی وسطش صدا داده بود و هی برادرای سال گفته بودند مععععععععععع.
پدر سال گفته بود تو باید مثل زن یه مهندس برخورد کنی...باید جایی اگه رفتیم بگن زن مهندس رو..

موقع رفتن هم رد شده بود زده بود تو سر زنگوله گفته بود آخی..بابا...خوبم هست ها...اما چیزای بهتری هم هست..

مونده بود دم در آشپزخونه تا اومدیم این‌جا و دیگه صداش درنیومده بود...حالا خواهرم شستش و شب تو خنکی حیاط و دود قلیون برازجونی تنباکویی برادرم و صدای دشتی گوشی‌اش هی گفته بود جیلنگ....جیلینگ...هی بم نگاه کرده بودن لبخندای کوچولو صدا زده بودن.

همین دیروز بابام گفته بود بزغاله‌ی منه این...بزرگ نمی‌شه.

لوسم نشده بودم فقط دیدم بن مثلا برای من هیمشه جوجه@اس..من لابد برای بابام بزغاله..حالا صدا هم ندادم ندادم..

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 06:34 ب.ظ

معلومه که جواب جی میل و پیامهات رو خصوصی نمیدم.

تو اینجا می نویسم چه خصوصیتی ممکنه داشتم باشم با کسی؟ جبران خلیل جبران و هندونه ی قرمز سفید یادته ؟ سه شنبه دوازده مرداد.

ب پستهای اوایل مرداد مراجعه کن.

بله من هندونه های سفیدم رو روی سر امثال تو می کوبم حالا دیگه

بعد از اون دردهای روی تخت بیمارستان هیچ تعارفی با امثال تو ندارم درد یادم داد خودم رو ..خیلی لوس و زرده اگه بنویسم دوس داشته باشم...از این حرفا بدم میاد...دوس داشتن خود و ریدن به خود و ریدن به دیگران و ...کلا حوصله ندارم کسی رو باور کنم دیگه و توجیهات کسی رو به یکی از همون دردها حساب کنم

به زبانی که به اش،می نازی و لیاقتش رو نداری برات می نویسم

الحقیقه ما یشرفنی التعامل ویاک.

 

نمی گم کسی مسئول دردم بوده یا سببش می گم وقتی  داشتمش و از سر همون رو می آوردم تو اوج استیصال ب ....

نباید ته جمله هات "من زن و زندگی دارم" می بود 

مگه من چشم داشت بش یا برام مهم بود اصلا ؟

ناراحت شدن نداره...کلی هم بت عزت دادم که جواب ایجا نوشتم...می شد ندم از اصل

داشته باشه هم ذره ای مهم نیست.



سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 04:04 ب.ظ
 بله و بعد می‌بینن جراحی کردی و به نظر خوب میای برمی‌دارن می‌نویسن:

خوبی خانم؟

بله خوبم و شما  هم خوب باش و انشاءالله بمون و به "خانم و خونه‌ات بچسب". خواستم بنویسم زن و زندگی. دیدم خ داره به خوبی خانم‌ت میاد.
یک زمانی از زور بی‌کسی و درماندگی رو می‌اوردم به هر کسی که سر رام قرار می‌گرفت....همین دو سال پیش وقتی خدا و خلقش حسابی راه اومده بودن بام...رو می‌اوردم که  کمک می‌خوام..واقعا کمک می‌خوام..بعد آقای هر کسی یا خانم هر کسی برمی‌داش در جوابِ دردلی معمولی که: کاش دوستی داشتم قابل‌اتکا می‌نوشت:

من زن و زندگی دارم.

الان نداری دیگه؟!
چون نداری اومدی یا داری و اومدی؟

خاک تو سر زندگیِ ناکسی که تو یه جاهایی من رو رودرروی چه هرکسی‌ای وسیعی قرار داد.
حالام خوبیم ما آقا.
ممنون از احوال‌پرسی‌تون.
خداوند موید نگه‌اتان دارد.

make way for tomorrow my sal

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 03:38 ب.ظ
 فیلم رو دوست داشتم. مخصوصا جایی که پیرمرد سرماخورده و توی تخت باید ویزیت بشه و دکتر جوان ازش می‌خواد تکرار کنه نود و نه...واقعا خندیدم...یا اون‌جایی که پیرمرد  و پیرزن نوشته‌ای می‌بینن که ازشون می‌خواد تا جوونن پس‌انداز کنن و مرد می‌گه خیلی به وقت یادآوری کرد به ما...
صحنه‌ها و دیالوگای بامزه و نمک زیادی داشت.
مرد فیلم و دوستش  خیلی بانمک بودن.
مای سارا مای سارا کردن دوست ِ پیرمرد.
کلیت فیلم کمدی نبود. یعنی به اسم یه فیلم کمدی نمی‌شینی پاش. عوضش یه آدم بامزه و شوخ هست تو فیلم که تلخی و زهر واقعیتای ناگزیر و زننده‌ی فیلم رو می‌گیره. که اصلا جایی به زن می‌گه من فقط حرفای بامزه زدم تو زندگی و تو برای همین با من موندی..که یعنی کار خاصی برات نکردم..بعد می‌گه دلقک دهکده بودم به نوعی...
خوب بله داشتن یه مرد بامزه که بخندونتت تو زندگی چیز خیلی خوبیه. کلا آدم بامزه. خیلی تلخی‌ها رو باعث می‌شه که زهرگرفته شه.

فیلم رو با پیرمرد سال‌های بعدم دیدم. سال.
هر بار به هم نگاه کردیم و در مورد بچه‌ها گفتیم نامردا و هربار من وقتی زن مجبور می‌شه از شوهرش دور باشه و فلان از سال پرسیدم خانم اخراج ما نمی‌کنی؟
اونم سر تکون داده که یعنی نه اصلا.
همین سر تکون دادن بی‌حرفش شده برای من سند امنیت.

http://www.forbiddenplanet.co.uk/blog/wp-content/uploads/2011/02/sethcriterion.jpg

کاور فیلم هم که کپی پیست از نت.
با سرچی کوچک کلی عکس از فیلم می‌شه دید. کاورش رو بیشتر دوست داشتم.
زیرنویس رو تا جایی فارسی دیدم بعد پوکید و هماهنگی‌اش رو از دست داد...گشتم عربی پیدا کردم..جالب بود که زیرنویس‌های فارسی به پارسی‌زبانان دنیا تقدیم می‌شه عربی به:  إلی کل من یشاهد هذا الفیلم.
شاید هم منظور همین باشه دیگه. معمولا کل من یشاهد هذا الفیلم با زیرنویس عربی عربه دیگه.
جاهایی هم با خط قرمز توضیحاتی می‌ده در پی هر زیرنویسی که یعنی منظور از این جمله فلان  مسئله یاضرب‌المثل یا آداب و رسوم و... هست ها..وقتی دختر می‌گه همه‌امون این‌طوریم..منظور مادربزرگه که داره با لج‌بازی یه جمله رو تکرار می‌کنه.
فیلم خوبی بود.
برای من فیلم خیلی خوبی بود.

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 03:08 ب.ظ
یه گیاه خشک پیدا کردم.

توضیح دیگه‌ای نداره جز این‌که به نظرم خوش‌رنگ و شکل اومد.


سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 02:59 ب.ظ

نانا از صبح تا حالا ده بار فیلمی که از خودم گرفتم رو دیده. دارم با بوسی و بچه‌هاش حرف می‌زنم. می‌گم که بفرمایین سیلتونو بَهولین..تو رو خدا تعارف  نکنید...همه‌اس رو بَهولین...همه‌ی سیل‌تونو از مامان‌تون بهولین..ببخشید اسم شما چیه؟ آها درک می‌کنم اگه دوس نداسته بودید بگید اسم‌تونو.. بعد بچه‌گربه‌هه جای جواب زبون‌شو می‌چرخونه دور دهنش..می‌گم إهوم..می‌دونم خوشمزه‌اس...نوش‌جون‌تون...
نانا از صبح هزاربار این فیلم رو دیده و اومده پشت گردنم رو به قول بچه‌گیای خودش بَسه‌ته کرده. بوسیده یعنی. کیف کرده ازش.
بعد گفته ماما خیلی هماهنگ صدا و تصویر.
برای پوتو و سول فرستاده از تو گوشیم از طرف من نوشته: برای سول..برای پوتو.
هی میاد می‌گه چه مامانی دارم من و خودش رو به پشت گردنم رو عین همون بچه‌گربه‌ها می‌ماله و رفته به خاله‌اش گفته به نظرت ماما بامزه نیس؟

خاله‌اش  هم گفته چرا؛ خوش‌به‌حالت ...  اینم از خوشی دور خودش چرخیده با چهل‌گیسی که براش بافتم.
دس رو پیشونی‌ام می‌ذارم ...هنو تب دارم.

با تبم رفتم چه فیلمی هم گرفتم.



خواستم فیلمه رو بذارم این‌جا. فقط صدا بود. و تشاوروا کردیم؛ عقلای باغیرتِ قوم گفتن نه صدا خیلی شصخیه.  مام بعد از عمل حرف‌گوش‌کنُ سر به‌راه..مطیع..مدبر معقل..باغل ...عاقل..رهبر...کلا همه چیزای خوب دنیا.
 گفتیم شصخی رو نبایستی همگانی کنی غلام. غلام گف رو چِشُم نَم‌کُنم.

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 12:55 ب.ظ

چطور می‌تونم بوی رازقی‌ها رو با علفای خشکیده تو آفتاب و صدای بلبل و وزوز زنبور زرد رو پست کنم و حسای نه سالگی زنده شده همراش رو؟

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 12:51 ب.ظ
زن هاشم ناهارش رو اورد اومد. سوپ و کلی مرغ و برنج و کشمش و فلان. دیروز. اومد برام ناهار کشید گذاشت تو سینی اورد سر تخت  و رفت. گفت باز میاد. مهمون داره از روستا شوهرش می‌رسوندش سر موتور برام غذا بیاره بره.

مادرم گفت شهرزاد تو این‌جا میون   غریبه‌ها از ما که با همیم کم‌تر تنهایی.
امروز هم گفت میاد.

دروغ چرا؟ من کی خوبی کردم به کسی که مثلا این به اون در باشه. یا حوصله نداشتم یا نتونستم.همه‌اشم فراری بودم از این چیزا. شاید کاری که بکنم اینه که حرفاش رو بشنوم یا کمی باش بخندم. از خوبی خودشه این چیزا.

دیشب بابام گریه کرد جلوم. خیلی ناراحت شدم. صورتش رفت تو هم. تا حالا این‌طوری براش غمگین نشده بودم. بدتر از اون وقتی مینا و مامانم دستش انداختند ناراحت شدم.

عصر اومدن و آخر شب رفتن.

بم گفته بود که من اگه داشتم الان باید یه گوسفند اورده بودم قربونی کنم...بعد صورتش رفت تو هم..قرمز شد و خیلی اثر گذاشت روم شکل پیر صورت شرمنده‌اش...خواهرم اوووووفی کرد و گفت حالا دیگه نداری گریه‌ات چیه...مادرمم از آشپزخونه گفت وقتی نداری حرفش رو نزن و الکی تبلیغ نکن برای خودت...اگه داشتمُ اگه داشتم...نداری دیگه.

شوکه شده بودم.صاعقه‌زده و مسخ. سال گفت نذاشتن مرده نفس بکشه.

می‌دونم اونا هم این کار رو می‌کنن چون همین خجالت‌شون می‌ده و اصلا از سر عصبانیت براش این‌طوری می‌کنن. مینا ناراحت می‌شه که بابام اینا رو جلوی سال بگه. مادرمم همین‌طور . منظورشون اینه که وقتی نداری دیگه هی نگو اگه داشتم و حالا ندارم و هی گریه نکن...

ولی خوب پیرمرد شرمنده بود و می‌دونستم دلش می‌خواست این کار رو بکنه.

بعد که رفت نشستم رو تخت دایره‌ی تو در توی نامرئی سر زانوم کشیدم.یکی از همین دایره‌ها من بودم..یکی‌اش بابام..تو در تو و پیچیده در هم.


من اصلا توقع گوسفند و قربونی نداشتم. توقع گل و شیرینی هم. یعنی شب که خواهرم جعبه شیرینی اورد پرسیدم برای چی؟ خندید دادش دستم...
- برای عید غدیر خم....خوب برای تو دیگه..
- آها...واقعا؟ً!...دستت درد نکنه...اصلا توقع نداشتم...چرا زحمت کشیدی...

- یه جعبه شیرینیه بابا ...
به ذهنم نرسیده بود که برای خودمه..

مینا بم گفته بود سه سال از درد زمین رو گاز زدی...دکترا به سال گفتن این زن چقدر باید درد می‌کشیده ...چرا پا نکوبیدی زمین که ببردت زودتر...فکر می‌کردی باید تحمل کنی..
راست می‌گفت.

همیشه فکر می‌کنم می‌شه تحمل کرد. راه دیگه‌ای نداره..باید مدارا کرد. اون موقع‌ها که زیر دست بابام بودم و ...اون موقع‌ها طلب چیزی نکردم..لباسی کفشی..کیفی..هر چی هر چی..حداقل‌ها حتی...یا جی خوابی..بالشی...یا ...یاد نگرفتم طلب کنم یا برام سخت بود...هر وقت طلب کردم چیزی از کسی بعدش تلخی بوده..

می‌گفت اینه که هیچ‌وقت یاد نگرفتی برای خودت حقی قائل باشی...طلب چیزی از کسی کنی...از همون اولشم تو خونه‌ی بابام همین‌طوری بودی.
لابد بعضیا هم هستن تو دنیا که توقع‌شون زنده موندن و آروم زندگی کردنه و خوب مردنه...می‌دونم کسی حواسش به من هست.
ثابت شده برام.

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 12:29 ب.ظ
آفتاب مایل تابیده. سایه‌اس. می‌شه نشست. نخل با بار متمایل خشکش بالا سرمه.



گلدونای مرده‌ی کاکتوس با جوونه‌های تازه‌اشون تو یه ردیف هستن. همه چی خشک شده و مرده.  باید فکر کنم ببینم کیو می‌تونم پیدا کنم بیاد باغچه رو برام راه بندازه.
بوسی باز بچه‌دار شده تو فاصله‌ای که نبودم. صداهای آخر تابستون هست. وزوز زنبور..جیک و جیک گنجشکا و صدای پر کشیدن‌شون..صدای کولرا..صدای فاخته و آب باز توی باغچه‌ی ف اینا و صدای مرغ‌هاشون...
با بوسی سلام احوال‌پرسی می‌کنم. کمی براش درددل می‌کنم که چی کشیدم و چه بلایی سرم اومد.بش پوست مرغ می‌دم که خواهرم جدا کرده براشون. خواهرم آروم و کم‌حرفه.
خوبی آدمای کم‌حرف اینه که نمی‌خوان ازت حرف بزنی..و همین باعث می‌شه که خودت بخوای حرف بزنی. در مورد کتاب و فیلم باهاش حرف می‌زنیم. در مورد کیاستی و کیارستمی و گلرویی و اصغر و دوستان و یلثارات و ده‌نمکی و هر چی برامون جالبه.

چیزای خوبی می‌دونه. از من هم خوب می‌شنوه. این چیزا براش جالبه. پای این چیزا که میاد وسط کم‌حرف نیست. آروم هست اما کلا. کار به شوهر هم نداریم. به خانواده‌ی شوهر هم نداریم. به بقیه‌ی خواهرها و برادرها و مادر و پدر و فلان. در حد اشاره‌ای به خاطره‌ای و لبخند.

می‌ره جارو کنه.
قربون صدقه برو و احساسات بروز بده هم نیست. خم که می‌شم می‌گه نباید خم شی. چیز که خرد می‌کنم می‌ره چیزی بیاره بذاره جلوم.

در مورد عرب و عجم  فلان هم حرف نداریم.
حد نگه می‌داره. حد نگه می‌دارم.
بش می‌گم فکر نمی‌کردم بیای و ازت ناراحت بودم و فکر نمی‌کردم زنگ بزنی.

گفته بود: خواهریم.

همین...همین رو می‌خواستم بشنوم هم.
نه بیشتر نه کم‌تر.

توی دلم فکر می‌کنم این خواهری بود که از همه بیشتر به من نزدیک بود.

زندگی یادم داده آدما رو ...
تز ندم.

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 01:43 ق.ظ

باشد که از خزانه ی غیبم دوا کند

دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 10:25 ب.ظ

علی.


دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 02:51 ب.ظ

امروز به یه پسر هفده ساله گفتم پسرم. اولین  بار بود به کسی غیر از بن حس مادری داشتم.حس صاف و زلالی بود.

_ممنونم پسرم.

اون حس نمی کرد مادرشم.من خیلی حس میکردم پسرمه.

گفت خواهش میکنم خانم.

دوست داشتم بگه خواهش میکنم مادر.

پسر خوبی بود. کمک کرد کیفم رو بردارم.

خدا حفظش کنه برا مامانش  و مامانش رو براش.

دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 01:32 ب.ظ

لحن یالثارات رو دقت کردید؟

صفحه‌ی غیرقانونیِ"فیس‌بوک"

دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 01:23 ب.ظ

یک چیزی هم بگم.

خیلی‌ها از پیمان خاکسار ایراد می‌گیرن. از ترجمه‌هاش. از دریابندری که می‌گن زبان رو از شرکت نفت یاد گرفته و برداشته مثلا اثرای فلسفی هم ترجمه کرده. یا قدیمی‌ترا..محمد قاضی مثلا و فلان.

اگه تو اون‌قدر بر زبان مسلط باشی که اگه زمانی بیان بت بگن این رو که به‌اش معترضی خودت ترجمه کن و ترجمه کردی و اثری ایده‌آل و عالی و بدون نقص از آب دراومد ایرادت وارده..اگرم نه. ترجمه نمی‌خوای بکنی چون اصلا کارت نیست اما متوجه ایراد شدی به عنوان یه خواننده هنگام خوندن کتاب..باز این‌جا ایرادت از نظر حسی و عاطفی و ارتباط برقرارکردن با متن وارده نه از نظر فنی.

اما اگه فقط غر بزنی و نق بزنی و کار نکنی و قضیه فقط با ذره‌بین گشتن دنبال خطا و اشتباه و مچ‌گیری باشه که این اخلاق رجاله‌هاس که سال‌ها پیش هدایت خیلی بهتر و شیواتر از هر فمنیستی کل جریان خاله‌زنکی معکوس رو در این واژه به کار برده: رجاله.

آدم هایی که مونثند اما با مونث خوندن‌شون توهینی به زن بودن زن‌ها نمی‌شه. در واقع مونث نه: مخنث.

حقارت دارن بی‌که حقارت داشتن‌شون دلیلش زن بودن باشه...فقط به اندازه‎‌ی کافی"وجود" ندارن و بزرگ نیستن..حقارت داشتن‌شون متنسب‌شون نمی‌کنه به گروه زن‌ها که انتسابشون؛ صرف زن بودن‌ رو  همراه با کاستی و نقص  جلوه بده.
صرفا کم و کوچیکن و کسی رو اگه می‌برن زیر سئوال برای اینه که خودشون به چشم بیان. هر چقدر اون کَسه بزرگ باشه به چشم اومدنه طبیعتا بزرگ‌تر و بیشتره..همیشه هم این‌طوری نیست. ولی اکثرا این‌طوریه.
برعکس گاهی کسی رو تایید می‌کنن که قابل تایید نیست. هر چقدر عدم تایید اون فرد از بیرون بیشتر باشه بزرگ‌به نظر رسیدن تایید کننده هم بیشتر.

برگردیم به خاطرات اول دبیرستانم: به نظرم هیتلر آدم خوبی بود.

بله.

نوبالغی..احساسات و هورمون و نیاز به دیده شدن و جلب توجه.

اصلا هم چیز بدی نیست  و نیاز این دنیاست اتفاقا برای پیشرفت و بهتر شدن.

سنگ‌دلی در افشاگری تیغ دو لبه‌اس.

از طرفی شخصیت‌های پنهان و چه بسا واقعی بهاره رهنما و چیستا یثربی رو می‌شه..جواب‌هاشون در اینستاها و تلگرام‌ها و فلان بهمان‌شون بُعد رجاله‌ی وجودشون رو برای مخاطب رو می‌کنه...و این یه کمک کوچیک می‌کنه به مخاطب نابالغ که بت ممکنه ساخته باشه از خیلی‌ها.

از طرفی واقعا کمکی می‌کنه؟
جز این‌که مثلا دروغ طرف رو آشکار کنی و پته‌اش رو آب بریزی به کل موضوع کمکی می‌کنه؟!...یعنی از یه حدی که پیش بره بی‌تربیتی شدیدی آلوده‌اش می‌کنه و خود همین عمل کم از حقارت کار فرد افشا شده نداره.

(شاید البته واکنش تند و  بی‌ادبانه‌ی فرد خاطی یا متهم پیگیری‌های مصرانه‌ی بعدیِ افشاگر رو سبب بشه)

زندگی‌اش..زیر ابروی برداشته شده‌اش(پست قبل) و ایناش همه زیر و رو می‌شه نه کارش..

این همون چیزیه که الان تو سطح جامعه حسش می‌کنیم.

زیر ابرو

دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 12:42 ب.ظ

آدم دلش می‌خواد به بهروز بگه آقا کن مال بچه‌کونیاس اصلا و جوایزی که می‌ده هم جوایزِ کونی‌پسند و کون‌بده‌ائیه...تو رو سننه...اینقدر یعنی روشن‌گری و امر به معروف نهی از منکرت توی این زمینه‌ فعاله؟ این‌قدر وجدان کاری و اینات در عذابه؟
شما فرزند صبحت رو بساز...هفت بیار بالا...کار خودت رو بکن مرد مومن...چیِ موضوع این‌همه کلیک کرده رو غیرتت عزیزِ دل ِ مرجان؟ حالا نه که فرهادی بت من باشه ها...یا اصلا ادعایی تو زمینه‌ی دیدن فیلم و اینا داشته باشم که اتفاقا ایرانی هم کم دیدم..و اصراری هم به دیدن فیلمای ایرانی ندارم اون‌قدر...به دیدن خارجی هم البته...باشه می‌بینم..نباشه هم سوپ می‌خورم...ولی کلا آدم چرا باید این‌همه اذیت شه از موفقیت هم‌کار و فلانش و ...
بذارید برگردیم به اخلاق ایرانیا و البته مختص کردنش به ایرانیا یه جور بی‌انصافیه. شاید بهتره بگیم جهان سومی و خاورمیانه‌ای...

چند سال پیش مثلا نود نود و یک بود که یه شب بفرمایید شام می‌دیدیم..فکر کنم برادرم بود که گف یه آبادانی رو اوردن برو ببین..رفتم دیدم. یارو بی‌تربیت بود...یادم نیس دقیقا چه کرد...فکر کنم پوشک اورد سر سفره یا..یادم نیس اما خوب آدم حال به هم زن بی‌نزاکتی بود. یه ترکی هم ..یا اصفهانی؟ اصلا یادم نمیاد. فقط یادم میاد اختلاف پیدا کردن و برای گیر دادن به اون آبادانیه هزار و یه مورد وجود داش غیر ابروهاش.

یارو برداش پرسید این‌که زیرابروت رو تمیز می‌کنی دال بر مخنث بودنت نیس؟ یعنی کلا می‌خواس بگه مرد نیستی.
آبادانیه خوب یا بد نظر و توجه جلب کرده بود...یارو هم به حق یا ناحق عصبانی بود از این موضوع..می‌تونس واقعا دنبال دلیل و نکته‌ی گیردادنی بهتری باشه غیر از موضوعی به شدت شخصی و سلیقه‎ای...ابروها.
حالا بهروز گشته دیده مثلا ریش یا به قول زنش لحیه‌ی فرهادی خوب خیلی هم عین این سوپراستارای فیلمای پورن کاف لیسیه...معروفه این جور ریشا بین پسرا و مردا..که می‌گن طرف عجب کاف‌لیسیه..اگه این رو می‌گف می‌گفتن بهروز مگه دیدی تو؟!...از اون ور آدم فرزند صبح رو ساخته باشه و چیزای مشابه نمی‌شه که بگه ها دیدم..پس گشت و گشت و جایزه و دادنده‌هاش رو بر زیر سئوال...اون جایزه خیلی مرد نیست...آدمایی که دادنش هم مرد نییستن...زیر ابروهاشونو برداشتن...بعدشم دیگه پشتش هم گرمه..و مثلا توقع داره فرهادی هم بلند شه بیاد تو برنامه‌اش و اتفاقا چون می‌دونه نمیاد هی شلوغش می‌کنه.
فرهادی هم سیاست ِ سکوت کیارستمی در برابر نقدای کیاستی رو در پیش گرفته در برابرش...سیاستی که کیاستی بعد از مرگ کیارستمی گفته ظرفیت بالا و سکوت..و گلرویی گفته بی‌اعتناییه.

**

از اون ور آدم دلش می‌خواد به گلرویی بگه خیلی خودت رو اذیت نکن مو قشنگ....شما با گربه‌هات  عکسای هنری بگیر...ریش بذار.. مو بلند کن...دختر‌کش بازی دربیار و ترجمه‌دزدی کن ...و برو حبس بکش و مبارز به نظر برس و بگو حبیب دق کرد و به کیاستی سر بلند شدنش رو جسد کیارستمی بتوپ...خودت گفتی بین بی‌اعتنایی و ظرفیت بالا داشتن تفاوت هست مام می‌گیم بین اعتراض گلرویی و پرستویی به کیاستی همون نوع تفاوت عمیق وجود داره...و   ترجمه‌های درپیت دزدکی بکن البته.

که این یکی‌اش رو چون من انگلیسی بلد نیستم و ترجمه نکردم انگلیسی  رو نمی‌تونم با اطمینان بگمش اما چون عربی رو ترجمه کردم و می‌تونم  با اطمینان و دست پر بگم و درک کنم یه ترجمه‌ی بد به چه فاک فنایی می‌نشونه متن و اثر اصلی رو...می‌گم اونایی که متوجه این موضوع شدن حق دارن ناراحت شن و اعتراض کنن به مترجم.
ضمنا من ترجیح می‌دم اگه امکان دسرسی به متن اصلی برا همه وجود نداشته باشه که نیس چون همه دانش آموخته‌ی زبان نیستیم...یه اثر درب و داغون خونده شه تا که کلا از وجودش خبر نداشته باشیم..منطور این‌که اثر ترجمه شده‌ی بد رو بخون ...ه..و اگر زمانی تونستی زبان بیاموز و اثر اصلی رو هم بخون و به مترجم فحش بده.
یا صبر کن ترجمه‌ی بهتر از راه برسه.

حالا خیلی هم شلوغش نکنیم برای ترجمه‌های بد..چیزی که الان مد شده و اکثرا داعیه‌اش رو داریم و ازش می‌نالیم..زمانی همینا رو می‌خوندیم و لذت می‌بردیم تا وقتی احساس نیاز نکرده بودیم عین بقیه افشاگری کنیم و به همه بگیم که ما می‌دونیم که این اثر ترجمه‌ی داغونی داره.

بعدشم گلرویی رو دیدید؟ بیانیه‌های تند طلبکارانه‌اش رو؟ به تو چه یارو کنار اقیانوس آرام لمیده...برو بلم...چرا وقتی سواد خوب گیر دادن نداریم یا انصاف و ذاتش رو به زیر ابروی هم گیر می‌دیم؟آن ترانه سرای لمیده در کنار اقیانوس آرام که بعد از سال ها ناسزا گفتن به من...خوب می‌بینی به تو هم می‌تونن بگن مو قشنگ و با گربه عکس بگیر و خوش‌عکس و  به خود نازیده و ...کلی زیر ابرو داری که می‌شه در موردش گف چرا برداشتی ..

برم تزریق زیر پوستی دردناکم رو انجام بده تا خونم لخته نشده.


دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 12:09 ب.ظ

بعد صدای خنده‌ی مادرم اومد. رسیده بود خونه.

صدای خنده‌ی مادرم و شلوغ‌کاریاش.
پرسیدم چیه دوروبرت؟ گفت مادرته.." حرفای نامربوط" می‌زنه.  خوبی بابام اینه که حرفی که به نظرش کوچیکه رو تکرار نمی‌کنه حتی اگه پاش بخنده. به اون نسل کم‌یاب آدم عاشق‌کن تعلق داره.
برای خودش احترام قائله. خوشم میاد این بزرگ‌منشی‌اش رو. کاش به  من زیاد می‌رسید ازش. این اخلاق به برادرم هانی رسیده که عاشقشم و خدایا به همین زخمای تنم ازت می‌خوام شاد  و خوشبختش کنی و قربون چشماش برم من.
نذر کردم تموم رقص و کل عروسی‌اش با خودم باشه...همه‌ی یزله و دچه‌ی عروسی‌اش رو گردن می‌گیرم اگه خوب شده باشم تا اون موقع.
مثلا بابام می‌ده زن‌ها یا بچه‌ها حرفِ نامربوط رو تکرارش کنن اما خودش نه. همون‌طور تسبیح دونه درشت روشنش رو دونه‌هاش رو رد می‌کنه و نگای دونه‌ها می‌کنه که پشت سر هم قرار می‌گیرن و به توضیح بچه‌ها یا زن‌ها گوش می‌ده و نمی‌خنده..اما چشماش پر از خنده‌اس.
شاید این اخلاقاشه که باعث بشه دوماداش عاشقش باشن. وقتی مریض شده بود دومادا بیشتر از پسرا گریه می‌کردن.
همیشه حس می‌کنم یه جای وجودش شبیه امام علیه. یه جور وقار داره که خوشم میاد. حتی اگه نبخشیده باشمش نمی‌تونم بگم کلا آدمیه که ...
واضحه چی می‌خوام بگم.
صدای ممد هم بود.

به قل مادرم یصهل. یعنی اسب  که شیهه بکشه..
گفتم چی می‌گه مگه...گفت بی‌خیال...از خودت بگو...گفتم می‌خوام بات برم سفر...گفت انشالا ..خوب شو فقط..میام..

بعد گفتم گوشی رو داد به مادرم...صداش شاد بود ..چون خوب شده بودم...گفت هیچی دیدم یه عاشقی گوشی رو بین گردن و شونه با دس پر گرفته حرف می‌زنه...دم در نشسته بودم..بعد دیدم
-بعد دیدم ها؟! این کیه؟!..هی هی ....والا خوبه...باباته...عاشگ یعنی..نمی‌تونه برسه خونه بارش رو بذاره زمین حرف بزنه...واجبه یعنی گوشی رو بذار بین گردن و شونه‌اش و حرف بزنه...
عاشگ..عاشگ.


نه، تو قطع کنی زنگ نمی‌زنی دیگه نامرد ...

دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 11:27 ق.ظ
زنگ زدم به بابام. مدت گذشته یه بار خودش زنگ زده بود به سال. امروز وقتی گوشی رو برداشت بیرون بود. صدای ما دختراش شبیه همه تقریبا. من رو با کی قاتی کرده بود نمی‌دونم. احتمالا با کوچیکه. اونم صداش یه گرفتگی سرماخورده‌‌مانندی داره که می‌گن خاله‌ام این‌طوره.  خاله‌ی غیر عربِ نابینام. که اندازه‌ی موهای سرم کم دیدمش.
اما هر وقت حرف زدم مادرم گفته سِ کُ سِکو.
که یعنی نگا کن عین سکینه. بعد هم در ادامه می‌گه:
- کِل وکتهه منشوله.
همیشه انگار سرما خورده.
به‌هرحال بابام گفت خوبی بابا؟.می‌دونستم متوجه نشده منم..هیچ‌وقت توقع نداره بش زنگ بزنم...گفتم شهرزادم و گریه کرد.
آخی.
من هم. فقط من نشون ندادم. بغض رو حلقه حلقه قورت دادم و چشمام رو عین بچگیم باز کردم به آسمون نگاه کردم که اشک نیاد پایین.
گفت باورش نمی‌شده صدام رو بشنوه باز و ....خیلی چیزا گفت که نیازی نیس تکرارشون کنم اما حس آرامش‌بخش  و خوبی  بود حرف زدن باش..صداش ضعیف بود هنوز..اما تُن صدا تن صدای جوونیاش بود.
گفت رفته بازار چون امروز برادرم باید برگرده یه بندر خیلی خیلی خیلی دور چون سربازه ...رفته برای برادرم خارک بگیره. بعد گفتم خوب تو راهه پس دستاشم پره قطع کنم رسید خونه باز زنگ می‌زنم خندید که نه تو قطع کنی زنگ نمی‌زنی دیگه نامرد...
اشکم بی‌صدا سر خورد تا زیر گردنم...تا سینه‌ام حتی...بس که زیاد بود.
راست می‌گفت.
من برای اونایی که دوس داشتن بشون زنگ بزنم بخیل بودم و سخاوتم برای آشغال‌ها و عوضی‌ها و حاشیه‌های شپش‌مانند زندگی بود.

یکشنبه 28 شهریور 1395 ساعت 11:26 ب.ظ

همه‌ی دعوای افخمی یه طرف با رادان و گلرویی و پریدنِ زن افخمی به گلرویی یه طرف دیگه...دل خنک کن...خندیدما.

فرمودن که:
با اظهار لحیه در مورد بهروز...

کی؟ یغماگلرویی با اظهار لحیه در مورد کی اون وخ؟ بهروز افخمی.

همین‌جوری یادش می‌افتم دس به لحیه می‌برم خودم و هههههه حکیمانه سر می‌دهم.

یکشنبه 28 شهریور 1395 ساعت 10:25 ب.ظ

چرا یه چیزی یادم میاد از اون دوره

- پای *نمی‌دونم کی‌ها چوبین بود...پای چوبین سخت بی‌تمکین بود.

یه کارتون بود اسم یارو چوبین بود و اون آدم بده یا موجود بده اسمش برونکا بود...همیشه به ترون می‌گفتم پای چوبین سخت بی‌تمکین  بود...می‌گفتم تمکین یعنی این‌که زن به شوهرش سرویس بده...یعنی پای چوبین به شوهرش تمکین نمی‌ده...

الان فقط دارم یاد حافظیه‌ی حیاط دبیرستان می‌افتم و من و ترون که از دست چرت و پرت گویی خارج از وصف نشئه و سرخوش...توش می‌لولیدیم..

همیشه الکی  به ترون اشاره می‌کردم و می‌گفتم پای چوبین سخت بی‌تمکین بود..باید تمکین کنه..وگرنه طِلاقش می‌دم طِلاق...الان دارم فکر می‌کنم خوب واقعا چرا باید اون‌همه می‌خندیدیم که فکمون درد بگیره  از این حرف من؟!..که یعنی ترون ازم آویزون شه از خنده...

دیشب خواب دبیر بینشمون رو دیدم...که می‌گفت شهرزاد ماه رمضونه یعنی ها...رحم کن دختر به خودت..رحم کن...این‌قدر تقلب نکن...سر جلسه امتحان ثلث...
خواب دیدم جلومه..خرمشهر...پیش پل...بش گفتم سلام آقا...نشنید.

حس گناه داشتم تو خواب.
برای سال تعریفش کردم گفت تو عمرش تقلب نکرده.
می‌ره بهشت انشالا چن جین حوری تو بغلش می‌شونن.


*یادم رف کی‌ها...آدمای بی‌تمکینی بودن خلاصه.

یکشنبه 28 شهریور 1395 ساعت 10:15 ب.ظ

برای خودم دم‌نوش معطر درست کردم.

دارچین و گل‌سرخ و هل و بهارنارنج..دم میاد با هم.
به شریفه زنگ زدم. خیلی زنگ زده بود. بش نگفته بودم دارم می‌رم جراحی اما انگار حس کرده بود که هی زنگ می‌زد. ..امروز که بش گفتم گریه کرد و گفت برام سفره‌ی صلوات نذر کرده بوده..

خجالت کشیدم.

من چه خوبی‌ای به مردم کرده بودم که بم محبت داشتن؟ می‌تونستن به من چه گویان اعتنایی نکنن و سرشون تو کار خودشون باشه..سفره‌ی صلوات نمی‌دونم چیه و کجا و چطور می‌ندازنش اما لابد براش مهمه که نذر کرده.

بعد زنگ زدم به مهناز که اونم خیلی زنگ زده بود.

گفت نگران بوده و ماه محرم نزدیکه تو روضه‌هاشون برم...گفتم باشه و بعد زن هاشم که تا گفتم الو طفلی هق‌هق کرد...فکر نمی‌کردم این‌همه مهم باشه براش و نگران...گفت دخترا می‌گن خاله شهرزاد چقدر ما رو می‌خندونه و من برای خواهرم این‌همه نگران و از این حرفا...
دسش هم درد نکنه.

گف فردا سوپ میارم و اینا...گفتم فردا عصر یکی از خواهرام میاد...گفت کی ؟ گفتم شبنم...گفت زنِ فارسه؟ گفتم آره..گفت چه عجب...گفتم نمی‌دونم ولی تو طول عمل این از همه نگران‌تر بود و هی زنگ می‌زد به سال بپرسه و چندبار زنگ زده بود به من و گفت من بچه ندارم و کاری هم ندارم مدرسه نزدیکه میام پیشت...
بچه‌ها عاشقشن...خوشحال می‌شن.

گفت من کاریت ندارم سوپ میارم برات...و میام.

گفتم باشه بیار و بیا.

یاد بایزید افتادم که گفته بود دع نفسک و تعال.

بایزید بود؟

یا یارو مال اشراق؟

هیچ وقت یادم نموند این چیزا.

چطور دیپلم گرفتم به‌خدا.


الان یادم افتاد چطور

خوب ترون خیلی باهوش بود و زیاد درس می‌خوند. من بغل دسش می‌نشستم  و اون با تمام قانون‌مند بودنش در مورد من آسون‌گیر بود و برگه‌اش با سخاوت تمام آماج حملات من.

اون موقع سخت‌گیر بودن رو این چیزا. چرا بم گیر نمی‌دادن دبیرا..نمی‌دونم.

اما الان ترون همه چی یادش مونده.

الطیر فی الطیر..

بوی ساز جبرئیل

خیلی چیزا.

یه اسم خنده‌دار خل و چلی بود فقط یادم مونده: فیه ما فیه...پست مدرنش بوده یارو.

یادم نیس چی بود اما اسمش رو دوس داشتم از اون موقع..فیهِ مافیه.

یکشنبه 28 شهریور 1395 ساعت 07:39 ب.ظ
امروز کاری کردم که سال بابتش گفت: خدا برام حفظت کنه.

( تعداد کل: 4565 )
   1       2       3       4       5       ...       92    >>