X
تبلیغات
رایتل

این‌جا بخونیدم

چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 20:02

چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 14:34

دیروز خواب دیدم مادربزرگ شریفه مرده و رامبد جوان هم دامادشان است و من نمی‌دانستم. گریه می‌کردم و وقتی نانا بیدارم کرد اشکم روی صورتم بود.

بیدار شدم و باز افتادم.

خواب دیدم توی جاده‌ای می‌رانم و رانندگی بلد نیستم ...گواهینامه ندارم و مردی از روبرو با ماشین بدون سقف می‌آید و این را می‌داند.

می‌داند که رانندگی بلد نیستم...

توی خواب بدنم عطر روغن بدن مخملی صورتی می‌داد ....قوی... شیرین...گرم و شب‌مانند...

انگار مرد این را هم می‌دانست...

خواستم برای سال تعریف کنم فکر کردم حالا برود سایه‌ام‌‌ را حد بزند یعنی؟

همه‌ی دیروز گوشه‌ی ذهنم بود.

حالا نوشتمش.

دست هایش

چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 14:31
خوب راستش تصمیم داشتم به دست‌هام ‌کرم مراقبتی بزنم ..یعنی زدم و حالا دست‌هام عین سمباده شده. نتیجه‌ی مطلوب.

شکلک دست زدن داغ و هیجانی.

چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 14:30
خواب دیدم از کانادا ازم رزومه خواستن. نمی‌دونم ب رزومه ربط داره یا نه اما نوشته بودن 

کم آرایش ... رنگارنگ..دارای خانواده ی خوب...

چه چرتی.

چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 14:30
حس بوسیدن دارم. فقط دهانش بوی گند ندهد.

( تعداد کل: 12 )
   1       2       3    >>